منتظر بودم.ایمان داشتم که بالاخره یک روزی جغدی از آسمان میآید و نامهای میاندازد توی بغلم که تو جادوگری،چمدانت را ببند به مقصد هاگوارتز. تابلوی نقاشی را میگذاشتم جلوی پایم،چشمهایم را میبستم و میپریدم رویش،بعد یواش لای چشمهایم را باز میکردم و ... لعنتی،هیچوقت خبری از آن دنیای رنگارنگ مری پاپینز نبود. خودم بودم و دنیای رنگ و رو رفتهی اطرافم،من که اندوه عصرهای جمعه را بلد نبودم،غروبهای کشدار را نمیشناختم.اما میفهمیدم که چیزی کم است و توی دلم میگفتم نه،رویا نیست.هر بار خودم را دلداری میدادم که هفتهی بعد،هفتهی بعد... شاید هفتهی بعد پریدم توی تابلوی نقاشی،دنیای اسبها و کالسکهها و مهمانیهای باشکوه،دنیای رنگها و شادیهای تمام نشدنی. هیچوقت جغد هری پاتر از هاگوارتز برایم نامه نیاورد.هیچوقت نتوانستم بروم توی تابلوهای نقاشی زندگی کنم،سایهی هیچ بابالنگدرازی نیفتاد روی غروبهای کسالتبارم. فقط آرزوهایم هی قد کشیدند و بزرگ شدند و دستهای من هی کوتاهتر ماند و کوتاهتر. از رویا پردازی میترسم. اما این روزها،این غروبهای کشدار را با رویای دنیایی سبز پر میکنم.دنیایی که لازم نباشد از آن فرار کنم و پناه ببرم به دنیای تابلوهای نقاشی و جادوگری و افسانه. |