X
تبلیغات
رایتل
جمعه 25 آذر‌ماه سال 1390

با این دل رمیده

می‌دانی بچه جان؟ ما آدم‌های خوش بختی بودیم که تو را داشتیم. تو را و خیلی چیزهای دیگر را. مثلا کیسه برنج، چکمه، خواهران غریب...

سینما آزادی قبل از سوختن، بچه‌هایی که به صف می‌شدند تا اردو بروند سینما و فیلم ببیند.

چرا من گریه‌ام می‌گیرد وقتی یاد آن روز‌ها می‌افتم؟ شکوهش است که گلویم را داغ می‌کند؟

بیست و چهار سالم شد بچه جانم! اما خوبی‌اش این است که مثل قبل نیستم. دستم خالی نیست، چیزهایی دارم که چنگ بزنم بهشان و بگویم خوشبختم. می‌بینی؟ من صبح‌ها با لبخند بیدار می‌شوم و می‌گویم وای چه زندگی قشنگی!

واقعا قشنگ است، چیزهایی هست که دوستشان دارم، چیزهایی مثل صدای ذوق زدهٔ نوا از پشت تلفن وقتی می‌فهمد منم. یا وقتی گوشی را برمی دارم و و می‌بینم هدی است، از کانادا بهم زنگ زده.

یا آن لحظه‌ای که یاسمین تو را به من داد و چشم‌های چه عروسکی توی دنیا مثل تو برق می‌زند کلاه قرمزی جان؟

یا لبخندهای بزرگ آخر شب، رویاهایی که دارند واقعی می‌شوند...

می‌بینی؟ باید همه‌شان را برایت بنویسم تا باور کنی؟

می‌دانی بچه جان؟

این روز‌ها همه‌اش یک آهنگی را گوش می‌دهم که می‌خواند: یاران چه چاره سازم با این دل رمیده؟

بعد این ترکیب، دل رمیده، هی تکرار می‌شود توی سرم و می‌بینم چه قدر می‌فهممش...چه قدر می‌فهممش و با این همه باز خوشبختم...


+نامه، محسن نامجو