X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 9 شهریور‌ماه سال 1390

بدون ویرایش

فکر کردم باید تنهایی زندگی کردن را یاد گرفت. اینجوری که بلد باشی تنهایی لذت ببری، شادی کنی، تسلا بیابی و برای تمام سوال‌هایت راه حل داشته باشی.

این بود که تصمیم گرفتم تصفیه کنم، فکر کردم به جای اینکه هزار جا دنبال آرامش بگردم، یک جایی توی وجود خودم پیدایش کنم... یک جور آرامشی، که هیچ چیزی خرابش نکند. که توی بد‌ترین لحظه‌ها و دلتنگی‌ها خودت را بغل کنی و فکر کنی تمام می‌شود، می‌گذرد.

این بود که دور شدم، یک عالم دور شدم... از خیلی چیز‌ها، از خیلی از روابط و دوستی‌ها، از خیلی از آدم‌ها، از نوشتن، از گفتن...

بعد یک جایی دیدم دیگر باید تمامش کرد، فکر کردم تنها بودن همیشه بهترین راه حل نیست، باید آدم‌هایی باشند که موقع دلتنگی پناه ببری به حضورشان.

هنوز نمی‌دانم می‌خواستم چه چیزی را به خودم ثابت کنم، شاید خیلی چیز‌ها را خراب کرده باشم، مثل دوستی‌هایی که شاید هیچ وقت مثل قبل نشوند، هیچ وقت.

اما فکر می‌کنم هر آدمی، گاهی نیاز دارد فقط خودش باشد و خودش. برای پیدا کردن آن چیزهایی که آرام ترش کنند، آدم گاهی حق دارد خودخواه باشد، خودش را دوست داشته باشد، برای خودش خوراکی‌های خوشمزه بخرد، خودش را خوشحال کند، با خودش آشتی کند.

عجیب است، اما یک جورهایی واقع بین‌تر شده‌ام، زندگی آرام جریان دارد برای خودش اما من دیگر خیلی آن بالا‌ها پرواز نمی‌کنم، سعی می‌کنم با همین جریان آرام کنار بیایم، یک جوری که برایم لذت بخش باشد. با کارهایی ساده‌ای مثل شروع کردن داستانی که همیشه می‌ترسیدم از نوشتنش، یا خریدن کتابی که فکر می‌کردم خیلی گران است.

کمتر سخت می‌گیرم به خودم، به دوستی‌هایم. کمتر توقع دارم از آدم‌های دور و برم، کمتر می‌رنجم.

نمی‌دانم به تجربه‌اش می‌ارزید یا نه، به از دست دادن دوستی‌هایی که فکر می‌کردم تا ابد دوام دارند، از دست دادن یک عالم فرصت برای دیدن آدم‌های تازه، تجربه های تازه.

اما به جایش چیزهایی هم به دست آوردم. آدمی که الان دارد این‌ها را می‌نویسد‌‌ همان آدم یک سال پیش نیست...

شاید خیلی‌ها از بیرون نفهمند، اما خودم بعید می‌دانم اگر تجربهٔ این دوره نبود می‌توانستم یک ماه اخیر را اینجور آرام بگذرانم، با کمترین تنش و درگیری... نه با دیگران، با خودم!