X
تبلیغات
رایتل
شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1390

دست باز، دست جمع

تازگی‌ها می‌روم شنا، گه گاهی. موبایلم را خاموش می‌کنم و می‌سرانم توی کیف. نفسم را حبس می‌کنم و شلپ، شلپ. می‌روم و برمی گردم، می‌روم و برمی گردم.

بعضی از چیزهایی که قبلا خوب بلد بودم یادم رفته. مثل کرال پشت. دراز می‌کشم و هر چه بیشتر دست و پا می‌زنم بیشتر می‌روم پایین... مثل بعضی از روز‌ها که هر چه تلاش می‌کنی برای حفظ کردن خودت بیشتر فرو می‌روی.

سه نفر بیشتر نبودیم. مسابقه بود، استخر امیر، تابستان، روباز. آلوهای لهیده ته کیف، پیراشکی‌های گرم با کرم زیاد بعد از کلاس، ده سالگی، جیغ زدن و پریدن توی آب، مایوی قرمز خال خالی، عینک نامرغوب که هی آب رد می‌شد و چشم‌هایم قرمز بود.

من سوم شدم. آن‌ها تند و تند کرال می‌رفتند و من یک گوشه را گرفته بودم و دست جمع، دست باز، قورباغه، آرام آرام.

به همه مدال دادند. مدال را انداخته بودم گردنم. راه پله‌ها را بالا و پایین می‌رفتم. هی زنگ می‌زدم دم خانهٔ همسایه و می‌پرسیدم: شما ماست دارید؟

منتظر که بگویند نه، وای... مدالتو برای چی گرفتی؟ برنده شدی؟

و من بگویم: بله، سوم. اما نگویم فقط سه نفر بودیم.

بعد از چند روز رنگ طلایی ش رفت، سیاه شد.

دیدی یک روز همین شنای آرام قورباغه هم یادم رفت. همین از کنار رفتن و آرام آرام، دست باز، دست جمع.

غرق نشوم؟