X
تبلیغات
رایتل
شنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1390

خرسی


۱. نوا را آوردم توی اتاق، اول با آن خرسی که ساحل بهم داده بود بازی کردیم. از این عروسک‌های نمایش است که دستت را بکنی توی سرش و تکان تکان دهی که یعنی سلام، من خرسم.

نمی‌دانم، شاید هم خرس نیست.

نوا پرسید اسمش چیست؟ من گفتم: خرس دست زرد.

چون دستش زرد بود و من خلاقیت ندارم. بعد نوا رفت به همه گفت این خرس دست نقره‌ای است، اما من خرسی صدایش می‌کنم.

گاهی هم می‌شود که حوصلهٔ این کار‌ها را ندارم. همین که با بچه‌ها بازی کنم و برایشان کتاب بخوانم.

 

۲. یک روزی که یک جور خستگی دم غروب میدان انقلاب توی صورتم بود سوار اتوبوس شدم و تکیه دادم به میله. فکر کنم ته چهره‌ام اخم آلود بود. قبل از اینکه هدفون را بگذارم توی گوشم یک دختربچه‌ای نگاهم کرد و گفت: خوبی؟

با یک لبخند بزرگی، یک جوری گفت خوبی که یعنی به نظر خوب نیستی.

لحنش یک دوستی و نگرانی عمیقی داشت که قلبم را لرزاند.

لبخند زدم که آره خوبم... و بعد تا وقتی پیاده شد چشم برنداشت از من. همین جوری با لبخند نگاهم کرد تا پیاده شد و رفت.