X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1390

من بی دهان خندیده ام

بیدار بودم، هنوز هم می‌گویم بیدار بودم و دیدم.

دیدم که یک سایه از دور آمد که شکل هیچ سایه‌ای نبود... یک حجم سفید بود، یک حجم سفید و روشن با چشم‌های درخشان.

آمد، دستم را گرفت، نیم خیز شدم رو تخت، پیشانی‌ام را بوسید و بعد از چند دقیقه سر گرداند و رفت.

نمی‌دانم چرا بعدا این‌ها را برایت گفتم، که تو بخندی و بگویی خواب دیدی، بگویی هیچ آدمی، از توی هیچ کتابی نمی‌آید بیرون، که بگویی کِی می‌خواهی باور کنی تمام این‌ها قصه‌اند؟ کاغذی‌اند؟

من خواب ندیدم، نشان به آن نشان که وقتی رفت دست کشیدم روی پیشانی م و هنوز مرطوب بود.

نشان به آن نشان که اشک هیج وقت راهش را رو به بالا باز نمی‌کند.

همیشه سر می‌خورد پایین...