X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 8 فروردین‌ماه سال 1390

همین آدم های ساده و معمولی

رفتم دم در گیشه ایستادم. خیلی محترمانه و سوت زنان، که مثلا دارم سانس هار را نگاه می‌کنم.

آدم‌ها را نگاه می‌کردم و توی دلم برای کسی که بلیت «جدایی نادر از سیمین» را می‌خرید دست می‌زدم و اخراجی‌ها را با کینه نگاه می‌کردم.

احمقانه است... من مفتشم؟

مفتش نیستم. اما نمی‌فهمم چرا اسم مسعود ده نمکی کارگردان است و چرا این همه آدم می‌روند توی فیلمش بازی می‌کنند و بعد اسم خودشان را می‌گذارند بازیگر و هنرمند... من برای کسی تکلیف تعیین نمی‌کنم. اما می‌دانم یک عالمه آدم توی زندانند، یک عالمه آدم توی بهشت زهرا که حتی نمی‌شود رفت بالای سرشان و با خیال راحت برایشان گل گذاشت.

حالا کسی نرود اخراجی‌ها ببیند همه چیز درست می‌شود؟ درست نمی‌شود، من فقط نگرانم آن کسی که توی تاکسی کنارش می‌نشینم و آن کسی که همکلاسی‌ام است و آن کسی که توی عیددیدنی‌ها با هم روبوسی می‌کنیم، برود اخراجی‌ها را ببیند و بخندد و بعد مرا یادش برود و درد و کتک را یادش برود و فکر کند همه چیز آرام است... من از این همه فاصله می‌ترسم.

مثل ترمه لابد، ترمه نمی‌ترسید؟ یا نگاه پر از خشم سمیه وقتی نادر و سیمین آمده بودند خانه‌شان، من از این نگاه‌ها می‌ترسم.

از این هم می‌ترسم که چه اتفاقی باید در آدم‌ها بیفتند که اخراجی‌ها را به جدایی نادر از سیمین ترجیح دهند؟ همین آدم‌های ساده و معمولی دور و برم را می‌گویم. همین آدم‌های ساده و معمولی که لابد از دروغ و فاصله و خشم بیزارند.