X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 7 فروردین‌ماه سال 1390

.

من جلوی آینه زیاد با خودم حرف می‌زنم، ادا درمی آورم، آواز می‌خوانم... یک مدت می‌رفتم جلوی آینه و ژست می‌گرفتم تا آن روزی که قرار است اسکار بهترین انیمیشن را بگیرم توی عکس‌ها خوب بیفتم.

گاهی که آلبوم عکس هایم را می دیدم هول می‌کردم، غصه می‌خوردم چرا لبخندم مصنوعی است و کاش زود‌تر برای جرم گیری دندان‌هایم از دکتر وقت بگیرم.

نگران متن سخنرانی‌ام هم بودم، قرار بود به فارسی باشد، از کی تشکر کنم؟ اسم فلانی را نیاورم ناراحت نشود؟ شعر سعدی را بخوانم؟ مثلا بنی آدم اعضای یکدیگرند؟

نقاشی بلد بودم؟ خیر. هنوز هم بلد نیستم... استعدادش را هم ندارم. بهترین چیزی که تا آن موقع کشیده بودم یک دسته گل زنبق بود. برای کلاس هنر و معلمی که هیچ جور نمی‌فهمید من نقاشی کشیدن بلد نیستم! من نقاش بشو نیستم.

یک کارت پستال گذاشته بودم زیر شیشه. نور انداخته بودم رویش و یک دسته زنبق روی کارت پستال را با دقت کپی کرده بودم روی کاغذ. رنگش هم کردم که معلمه گفت طرحت خوب شده فقط از خط نزن بیرون.

چرا فکر می‌کردم می‌توانم انیمیشن بسازم؟ هر کس از انیمیشن دیدن خوشش بیاید باید برود بسازد و اسکار بگیرد؟

نگران عکس هایم بودم و هی از خودم اشکال می‌گرفتم، از خطوط صورتم، از راه رفتنم، از گودی کمرم.

یک بار رفتم دکتر و گفتم من گودی کمر دارم.

با یک لهجهٔ عجیبی بیست بار تاکید کرد: عیب نذار رو خودت، این ور و اون ور هم نگو. درست نیست...

آینه مرز جادویی من است با یک دنیای دیگر. دنیایی که توی آن هیچ نقصی ندارم، یک ردیف دندان مرتب و سفید دارم، با زیبا‌ترین لبخند دنیا. مشهور و محبوب و ثروتمندم، بالاخره آن مدرسه هه را ساخته‌ام، خودم مدیرم و با بچه‌ها دیوار مدرسه را رنگ کرده‌ایم، کتابم را نوشته‌ام، از روی کتابم فیلم ساخته‌اند، کم کم خودم فیلمنامه نویس شده‌ام، خودم فیلم ساخته‌ام، خوب نقاشی می‌کشم، هر روز عصر کیک شکلاتی می‌خورم و چون آدم مشهور خفنی هستم، کلی عکس دارم که توی آن‌ها دور دهنم شکلاتی است.

جلوی آینه هیچ مرزی نمی‌شناسم، دنیا برایم وسیع است، وسیع و پر از رازهای کشف نشده.