X
تبلیغات
رایتل
جمعه 22 بهمن‌ماه سال 1389

شبیه یک درد دامنه دار

با هر بهانهٔ ساده‌ای دلم می‌گیرد.

یک جور دل گرفتن خوب.

می‌دانید چه می‌گویم؟

دل گرفتن خوب را می‌شناسید؟

مثلا یاد آن روز میدان آزادی، که از پل هوایی رفتیم بالا و هیجان زده داد می‌زدیم: وای سر و تهش معلوم نیست.

یا یاد نمایشنامه خوانی توی انجمن علمی حقوق، که گاهی می‌آمدیم بیرون و غروب بود، شب بود... و صدای پیچیدن خنده توی شب دانشگاه.

یا یاد خودکار سبز آقای شاعر. آقای شاعر که همه می‌گفتند با هیچ کس مصاحبه نمی‌کند، آقای شاعر با ما قرار مصاحبه گذاشت. من آقای شاعر را دوست داشتم، خیلی زیاد. با خودکار سبزش کتابش را برایم امضا کرد.

یا یاد اولین دفعه‌ای که نوا توی بغل من خوابش برد. یادم نمی‌رود، هیچ وقت. از چیزی ترسیده بود، آمد طرف من، دستم را چسبید، بغلش کردم. سرش روی شانه‌ام، نفس‌های گرمش می‌خورد به پشت گردنم، خوابش برد. نفس هاش آرامش، دست کوچکش...

یا یاد دوره کردن‌های هزار بارهٔ آن شرلی، گلی که گذاشتم لای صفحه‌های نامهٔ والتر، یاد رد اشکهام روی آن صفحه‌ها.

یا یاد روزهایی که صبح زود سرویس مدرسه را نگه می‌داشتم جلوی کیوسک روزنامه فروشی که تماشاگران بخرم.

دلم با هر بهانهٔ ساده‌ای می‌گیرد.

هیچ وقت هم تمام نمی‌شوند این بهانه‌ها، هر روز یک بار تازه، یک یاد تازه.

روز به روز سنگین می شویم، سنگین تر.

آن قدر سنگین که آخر سر، یک روز مجبور می شویم از تنمان بزنیم بیرون.