X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 17 بهمن‌ماه سال 1389

گریز از میان مایگی آرزوی بزرگی است؟

من از اون دسته آدم‌هایی هستم که دلم تایید می‌خواد. تایید کارهایی که می‌کنم، حرف‌هایی که می‌زنم، چیزهایی که می‌نویسم... تایید شدن برام مهمه، بوده، همیشه.

همینه که هیچ وقت نگفتم به جهنم، بگذار هر فکری دوست دارن بکنن، اگر هم گفتم شبش خوابم نبرده.

این بده؟ من «طغیان گر» نیستم. یک زندگی معمولی دارم، یا بک روند خیلی معمولی.

از این مدل‌ها که وقتی لیسانس گرفتم، ‌گفتم خب حالا چی کار بکنم؟ فوق لیسانس بخونم دیگه.

احتمالا فوق لیسانس هم تموم بشه می‌رم دکترا امتحان می‌دم، احتمالا چندین سال پشت سر هم. که بالاخره یا قبول بشم، یا بی‌خیال.

از اینا که هفتهٔ آخر ترم راه می‌افتن جزوه جمع می‌کنن و تفریح روز آخرین امتحانشون اینه برن یک کافی شاپی و به جای شکلات گلاسهٔ همیشگی «چیز کیک» سفارش بدن.

خیلی حوصلهٔ جنگیدن رو ندارم، معمولا سعی می‌کنم با شرایطم کنار بیام.

یادم نمی‌یاد آخرین باری که با کسی دعوای درست و حسابی کردم کی بوده.

احتمالا برای همین چیز‌ها دوست زیاد دارم و تقریبا بلدم راضی نگهشون دارم. (البته فکر کنم! نیاین فحش بدین جلوی جمع ضایعم کنین!)

اما دوست زورکی ندارم، آدم‌های دور و برم رو دوست دارم.

بعضی روز‌ها که غمگینم آهنگ ملایم گوش می‌دم. روزهایی هم که شادم باز هم آهنگ ملایم گوش می‌دم، اما این دفعه با یک حال روحانی!

همین کنار رو نگاه کنید. حدود هفت ساله با یک حال آرومی دارم این گوشه واسهٔ خودم وبلاگ می‌نویسم.

لابد از این آدم‌هایی هستم که یک گوشه واسه خودشون پیر می‌شن، هیچ وقت لاک سیاه نمی‌زنن، هیچ وقت چهار صبح جمعه قرار کله پاچه خوری نمی‌گذارن،  هیچ وقت برنمی دارن دکوراسیون اتاق رو یک جور عجیبی بچینین، مثلا تخت رو بذارن وسط (اوج دکوراسیون عجیب هم اینه که تخت وسط باشه و نتونن شونه شون رو به جایی تکیه بدن!)

خانواده م می‌تونن مطمئن باشن هر وقت می‌گم دارم می‌رم دانشگاه، واقعا می‌رم دانشگاه و دیر‌تر از ده نمی‌یام خونه...

دارم فکر می‌کنم می‌تونم سال‌ها و سال‌ها این پست رو ادامه بدم. این قدر که تهش منو بردارین ببرین خونه سالمندان!

 

 

+ تیتر قسمتی از یک شعر قیصر امین پور.