X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 29 دی‌ماه سال 1389

.

زود بیدار شدم. دوش گرفتم. صبحانه شیرینی زبان خوردم. از خانه رفتم بیرون. سوار مترو شدم، توی مترو کارتون خریدم. از مترو پیاده شدم که بروم خانه­ی دوستم . خانه­اش دور بود، هوا سرد. شکلات خریدم، دست­هایم را کرده­بودم توی جیبم. با هم درس خواندیم، خندیدیم و خوردیم.

رسیدم خانه، دم غروب. رفتم کمک مامان که خریدها را از توی ماشین بیاورد بالا. بعد آمدم توی اتاقم. چراغ را روشن نکردم، دراز کشیدم روی تخت. خواستم بلند شوم نقش خیال را روشن کنم. نکردم، توی سرم برای خودم خواندمش.

باید مطلب تحویل می­دادم، درس می­خواندم، مشق­های کلاس زبان را می­نوشتم.

حوصله نداشتم، هنوز سرفه می­کنم، خشک و ادامه­دار.

بلند شدم، چراغ را روشن کردم، شیرینی خوردم، سرفه­ام بدتر شد.

دلم می­خواهد وسط این سطرها را با یک چیزی پر کنم.

یک چیزی که روزمرگی نباشد، خستگی نباشد.

نمی­توانم. 

  

پی نوشت: شادی اس ام اس زده شعر بخوان. همین­جوری نوشتم: سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است.

نمی­دانم با چه کسی بودم.