X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 26 دی‌ماه سال 1389

ای همه خوبی در آغوشت

 

  

 

 

 

1. انگار آدم­ها یارکشی می­کنند، من می­مانم بیرون.

بعضی وقت­ها اینجوری است، انگار من هیچ­کسم، من را نمی­بینند، نمی­شنوند...

شاید این جوری نباشد ها، حس من است. 

 

2. برف که می­آمد، یکریز و نرم، من اول یاد تمام بچه­هایی بودم که تا حالا برف را ندیده­اند. که با تعجب به این چیزی که دارد از آسمان می­بارد خیره می­شوند و بعد عاشقش می­شوند. عاشق سفیدی و نرمی و یخ بودنش. عاشق این­که رویش راه بروند و به جا پاهاشان نگاه کنند.

بعد چند تا نوشته خواندم از نگرانی آدم­ها برای عزیزهای دربند در سرمای اوین...­

همین جوری است، خار و گل به هم که می­گویند منظورشان همین چیزهاست. 

 

3. می­شود دسته جمعی شادی کرد، مثل امروز صبح. یک عالمه­ای که با هم آدم برفی درست می­کنند، عکس می­گیرند.گلوله برف بازی می­کنند، توی برف غلت می­زنند... 

 

4. یک دختر و پسر آمده­بودند عکاسی. هی ژست میگرفتند و عکس می­گرفتند. ما یک کمی نگاهشان کردیم، بعد طبیعی است که گلوله برف­ها را برداشتیم و حمله... آن­ها آن­ور، ما آین­ور. خندیدیم و بازی کردیم. هیچ هم بهشان برنخورد... برف این­جوری آدم­ها را مهربان می­کند به هم. 

 

5. عکس را امروز صبح از پنجره­ی خانه گرفتم، به خاطر گلدان پشت پنجره که نشسته­بود کنار سپیدی برف. 

 

6. ممنون دوستانی­ام که برای پست قبل کامنت گذاشتند و ای میل زدند.