X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 15 دی‌ماه سال 1389

هزار شاید و آیا به جای یک باید

استاد دارد در مورد تعصب حرف می‌زند. می‌گوید عاشقی که نسبت به معشوقش تعصب نداشته باشد عاشق مزخرفی است.

می‌دانم چه می‌گوید، منظورش از تعصب یک جور آرمان است، یک یقین، یک خواستنی که برایت بلند باشد، بزرگ باشد‏...

می‌خواهم بلند شوم بگویم من به هیچ جای این خاک تعصب ندارم...

بعد فکر می‌کنم پس دستبند سبزی که بالای تختم سنجاق شده به دیوار چه؟ به خاطر تعصبم به این خاک است؟ شاید آره، شاید هم نه... شاید دارم از چیزی حرف می‌زنم که هر جای دنیا باشم برایم مهم است. این اسمش تعصب است؟ مثلا تعصب به یک جور حقیقت، به یک باور جمعی؟

گاهی یادم می‌آید که شاهنامه برایم عزیز است. از عزیز‌ترین کتاب‌هایی که توی این چند سال امتحانش را داده‌ام.

گاهی یادم می‌آید یک زمانی، موقع «ای ایران» شنیدن پشتم می‌لرزید.

این کشاکش خسته‌ام می‌کند. این­که گاهی از دوستم می‌پرسم دوست داشتی کجایی بودی؟ و بعد می‌نشینیم و خیال می‌بافیم که کجایی بودن بهتر است...

استاد آخرش گفت یقین یعنی چیزی که جوری تو را پر کند که دیگر چیزی درونت جا نگیرد.

یکی روی تخته­ی کلاس نوشته: بیمار خنده‌های توام.

یکی پاکش کرده، اما  هنوز ردش مانده...