X
تبلیغات
رایتل
شنبه 11 دی‌ماه سال 1389

سبزانگشتی

چندوقت پیش تو خیابون یه بیلبورد زده بودن تو این مایه‌ها که “شهروند گرامی بالکن خانه‌ی شما بخشی از نمای شهر ماست” و زیرش یه عکس از یه بالکن زشت انداخته بودن که چرک بود و پر از لباسای اویزون شده‌ی با رنگای تاریک. از جمله‌ش خوشم اومد ولی من اگر بودم عکس اون بالکنه با اون گلای رنگی رنگیشو زیرش چاپ می‌کردم. 

  

 

پدرجانم یک گلدان کاغذی دارد پشت پنجره­ی خانه­اش.

گلدان بزرگ است. تمام پنجره­ی سالن را پوشانده. حتی توی این فصل، توی این غبار هم گل می­دهد، گل­های صورتی.

تمام خانواده­ی ما سهمی از این گل دارند. وقتی گل­ها خشک شد و از شاخه ریخت، پدرجان جمعشان می­کند و تقسیم می­کند.

خشک شده­ها هنوز همان جور صورتی­اند، همان­قدر زیبا. فقط دیگر به شاخه نیستند.

می­ریزیمشان توی کاسه­های قدیمی، می­­گذاریمشان روی میز، مهمان که می­آید نگاه می­کند و می­گوید چه قشنگ!

و اینجوری گل کاغذی خانه­ی پدرجان، خانه به خانه سفر می­کند.

خانه­های اکباتان را دیده­اید؟

یک روز یک دختر جوانی آمده­بود زنگ زده­بود دم خانه­ی پدرجان، که من هر روز پنجره­ی سالن شما را از آن رو به رو می­بینم، گل هایتان را...

خانه را پیدا کرده­بود و آمده­بود که بپرسد می­شود این گل­های قشنگ را قلمه زد؟

می­دانم بالکن این پست خانه­ی بی­بالکن پدرجان من نیست.

فقط گاهی این شعر را می­خوانم و به ظرف گل کاغذی­های دو سال پیش نگاه می­کنم که با رنگ پریده، هنوز زیبایند:

«عکس گلی بکشیم

با حروف

شاید گلی بشکفد

حرفی از گل بزنیم

شاید گلی بیاید

بیژن جلالی»

+ این پست را کامل بخوانید.