X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 9 دی‌ماه سال 1389

یاغی گری را بلد نیستم، فقط می نویسمش

گاهی نوشتن جبر است. دست خودت نیست، دوست داری بنویسی، حتی اگر کلمه­ای نداشته­باشی، داستانی هم...

همین­جوری می­نویسم که نوشته­باشم.

*****

چند روز پیش وقتی رسیدم خانه خسته و ناآرام بودم. قبل­ترش توی ایستگاه مترو نشسته­بودم و قطارها را نگاه می­کردم که می­آمدند و می­رفتند.

رسیدم خانه و غر زدم، با بغض نشستم توی تاریکی و متهم کردم. که من اینجایی که هستم را دوست ندارم و این تقصیر شماست. تقصیر شماست که جای من تصمیم می­گیرید، که دوست دارید با من پز بدهید... که من نه آن چیزی­ام که خودم دوست دارم، نه آن چیزی می­شوم که شما منتظرش هستید.

گفتم ولم کنید، بگذارید بروم دنبال زندگی خودم، دنبال چیزهایی که دوست دارم.

بعد بلند شدم و آمدم نشستم توی تاریکی.

چیزی نشد، کسی کیف و پالتویم را که پهن شده­بود وسط سالن آورد توی اتاق. پرسید ناهار چی خوردی؟ گفتم هیچی.

برایم چای آورد، لقمه نان و پنیر و خیار و گوجه فرنگی آورد، شکلات آورد و گفت: کاری را بکن که فکر می­کنی راضی­ات می­کند، هر کاری که دوست داری. من حمایتت می­کنم...

«حمایت».

این چیزی بود که می­خواستم؟ نمی­دانم. بعد که فهمیدم هستند کسانی که قرار است حمایتم کنند آرام­تر شدم، بی خیال تمام تصمیمات پنهانی­ام، کوتاه آمدم. شاید اگر کسی بود که آن­روز جلوی رویم ایستاده­بود و جای حمایت لجبازی می­کرد توی خیالم همان دانشجوی انصرافی می­ماندم.

حالا چند روز است که خانه­ام. کاناپه­ی جلوی تلویزیون بیمارستان خانه است. سرت درد می­کند، دلت، تنت... تب داری یا گلویت می­سوزد برو و دراز بکش روی آن کاناپه و اعلام کن بیمارم.

همان دست­های « حمایتگر» برایت آبمیوه و قرص و شیرعسل می­آورند.

یک روزی یاد می­گیرم که بی­خیال حرف این و آن، بدون نیاز به حمایت کسی، بدون ترس و خجالت همان کاری را بکنم که خوشحالم می­کند. حتی اگر آن کار « فرار» باشد. فرار از تمام قید و بندها و انتخاب واحدها و جزوه­ها و لبخند­های ماسیده...

یک روزی که شاید دیر هم نباشد...

مگر چه­قدر زندگی می­کنم؟