X
تبلیغات
رایتل
جمعه 26 آذر‌ماه سال 1389

داستان یکی که پشت پلک هام اشک آور می زند

از درس نخواندن خسته­شده­ام. از بطالتی که پهن شده روی روزهای هفته.

برایش کاری نمی­توانم بکنم، هر روز به خودم می­گویم امروز مال توست، بیا بغلش کن، بیا خودت را خوشحال کن.

روزهایم را بغل می­کنم، چه چیزی خوشحالم می­کند؟

خوابیدن، فرندز دیدن، موسیقی، گاهی کتابی، مجله­ای.

با همین­ها سرگرم می­شوم، خوشحال نه.

انتظار می­کشم. انتظار طولانی، سخت... هیچ چیز هم یادم نرفته، هنوز یاد مشت­های کوبیده به دیوار، یاد نفس نفس زدن توی کوچه­های بن بست توی سرم است. یاد تا صبح بیدار ماندن­ها به انتظار روشنایی و بعد دم طلوع چشم بستن از خواب و نور را ندیدن...

این­ها استعاره نیست، افسانه نیست... ما هر روز در انتظار نور می­میریم، توی غبار راه می­رویم، نفس می­کشیم و کورمال کورمال می­گردیم دنبال شانه­هایی که پناهمان شوند، دنبال دست­هایی که اینقدر عرق­کرده و کوچک نباشند.

ما هر روز می­میریم و صبح روز بعد زنده­ایم، با بار این همه خاطره، این همه تاریخ، این همه ظلم...