X
تبلیغات
رایتل
شنبه 20 آذر‌ماه سال 1389

مرزها، مرزهای لعنتی

صبح یکشنبه است. مغازه­ها تک و توک باز هستند. انگار نه انگار که دیشب این خیابان یکپارچه نور و رنگ بود.

من و مامان راه می­رویم. من به استانبول دل باخته­ام. دلم می­خواهد دست خیابان استقلال را بگیرم و ببرم بگذارم جای خیابان دراز آزادی، جایی که هر روز صبح با چشم­های خواب آلود ماشین­ها را می­شمرم، تایمرهای چراغ­قرمزها را می­شمرم، دقیقه­های کشدار را می­شمرم...

می­خواهیم برویم کلیسای سنت آنتوان را ببینیم، خیابان را بالا و پایین می­کنیم، قبل ترش یک خانم ژاپنی توی تراموا از ما عکس گرفته.

دستی می­نشیند روی شانه­ام، برمی­گردم... 

نمی­فهمم، کلمه­های دخترک ترک را نمی­فهمم. «ترکی استانبولی برای سفر» را درمی­آورم، جمله­ها را از روی کتاب می­خوانم، بد می­خوانم، غلط می­خوانم. حالا نوبت اوست که نفهمد.

می­گوید:

Alone

با همان انگلیسی دست و پا شکسته­اش می­گوید که تنهاست، می­پرسد می­شود من با شما راه بیایم؟

سرم را تکان می­دهم، لبخند خجولی می­زنم که یعنی آره.

خجالت توی چشم­هایش است، غم روی لبخندش.

الان یادم نمی­آید که دست­هایش را گرفتم موقع راه رفتن یانه، به نظرم باید می­گرفتم... اگر هم نگرفتم اشتباه کردم.

حرف نمی­زنیم، بخواهیم هم زبان مشترکی نداریم. شانه به شانه­ی هم راه می­رویم. موهای دخترک توی باد تکان می­خورد، دنباله­های روسری قرمز من هم.

دخترک آرام­تر شده، بهش می­گویم عاشق شهرش شده­ام. بهش می­گویم که چه قدر همه چیز زیباست.

لبخند می­زند، فهمیده باشد کاش.

مامانم بازویم را می­کشد که یعنی زودتر برویم، کلیسا باز شد. مامان می­ترسد ثانیه­ای را از دست بدهیم و جایی ندیده بماند.

من نه، برایم مهم نیست. دوست دارم کنار کسی راه بروم که زبان مشترکمان سکوت است و لبخند. راه بروم و راه بروم و فکر کنم توی شهر من هم دست­های غریبه­ی تنها می­توانند اینقدر سبک همپای غریبه­ای راه بروند؟

راستش نمی­دانم.