X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 20 آبان‌ماه سال 1389

نقش خیال

یک جایی در این آواز است که انگار هااای های به آخ ختم می­شود، درست قبل از این که بگوید:

" نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو

دست­نمای خلق شد قامت چون هلال من"

 

همین جاهاست که دلم می­خواهد چشم­هایم را ببندم و بروم یک جای دوری. حتی همین دیشب، تالار وحدت، وقتی من دسته صندلی را چسبیده بودم و همایون شجریان داشت می­خواندش.  

این غزل سعدی یکی از آن شعرهایی است که چندبار تا حالا موقع خواندنش مُرده­ام.

آخ... 

 

وه که جدا نمی­شود نقش تو از خیال من

تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من

ناله­ی زار و زیر من زارتر است هر زمان

بس که به هجر می­دهد عشق تو گوشمال من

نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو

دست­نمای خلق شد قامت چون هلال من

پرتو نور روی تو، هر نفسی به هر کسی

می­رسد و نمی­رسد نوبت اتصال من

خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند

هم به مراد دل رسد خاطر بدسگال من

برگذری و ننگری، باز نگر که بگذرد

فقر من و غنای تو، جور تو و احتمال من

چرخ شنید ناله ام گفت منال سعدیا

کآه تو تیره می­کند، آینه­ی جمال من