X
تبلیغات
رایتل
شنبه 15 آبان‌ماه سال 1389

آدم ها- ۹

کاش یکی بود که دوستم داشت.

پیرمرد همسایه که مُرد من بیشتر از بقیه گریه کردم، روی خرماها پودر نارگیل پاشیدم و گلاب ریختم توی گلاب­پاش و ترمه­ی سیاه پهن کردم روی میز دم در و تمام مدت شانه­هایم می­لرزید.

خودم رفته­بودم کمک، به خاطر روزهایی که مرا با دخترش اشتباه می­گرفت و آب نباتی که دستمال چسبیده بود کنارش می­گذاشت کف دستم. آخرش هم نگفتم: مواظب خودت باش بابا جان.

اینقدر بابا جان صدایش نکردم که مُرد.

می­ترسم من هم آلزایمر بگیرم.

آرش می­گفت:« خنده داره این قدر خنگی؟ خوشت میاد؟»

دست خودم نبود. خوشم نمی­آمد که یادم می­رفت در ماشین را قفل کنم، خوشحال نبودم که هدیه­هایش را توی تاکسی­ها جا می­گذارم.

خنده­ام می­گرفت، احمق بودم، خودم می­دانم.

اما این "خودم می­دانم" هیچ کمکی نکرد، آرش رفت.

از وقتی رفته دلم بیشتر برای مامان و بابا و پیرمرد طبقه­ی پایین تنگ می­شود، یا برای چتر آبی­ام که توی یک سمند زرد جا ماند. یک روزی که باران هم نمی­آمد، چون تابستان بود و هوا گرم بود. چنر را گرفته­بودم دستم تا دلم کمتر برای آرش تنگ بشود. آخرین هدیه­ای که جان سالم به در برده­بود هم جا ماند توی تاکسی. هه! خنده­ام می­گبرد!

از وقتی رفته خیابان­گرد شده­ام، کمتر ماشین سوار می­شوم. همان اول­ها یک بار از راه­آهن تا تجریش پیاده رفتم. یک­جور خوبی خسته شدم. تازگی­ها همه­اش خسته­ی خوبم.

هفته­ی پیش رفته­بودم بهشت زهرا، تا غروب دور خودم گشتم اما مامان و بابا را پیدا نکردم. وقتی برگشتم خانه مطمئن بودم آلزایمر می­گیرم.

خیلی می­ترسم، می­ترسم یک روز یادم برود مامان و بابا چه شکلی بودند... یا مثلا خاطره­ی آن سفری که رفته­بودیم اهواز و من همه­اش حالت تهوع داشتم و برای این­که بهتر بشوم بهم نوشابه دادند.

بار اولی بود که نوشابه می­خوردم، گازش می­رفت توی دماغم. می­ترسم یک روز آلزایمر بگیرم و یادم برود مامان چه جوری مرا نشانده­بود روی پایش و شیشه­ی نوشابه را گرفته بود دستش و می گفت: بخور موشی.

چهار، پنچ سالم بود.

این­جور چیزها را خوب یادم است، جورهایی که مامان و بابا صدایم می­کردند، جوری که بابا، مامان را نگاه می­کرد، عطر کرمی که مامان می­زد به دستش.

یا مثلا کلاس دوم که برای اولین بار توی عمرم کتک خوردم. دلم می­خواست بروم توی باغچه­ی ته حیاط مدرسه. چند بار لیوان آبخوری­ام را انداختم توی باغچه و دویدم که بیارمش، بار هفتم ناظم فهمید که از قصد پرتش می­کنم، خواباند بیخ گوشم.

فردایش مامان آمد مدرسه، با ناظم دعوایش شد. ناظم گفت اخراجم می­کند. مامان از لج ناظم رفت توی باغچه و شروع کرد به کندن گل­ها، دست­هایش زخم شده بود... من ترسیده­بودم، تا حالا مامان را اینجوری ندیده­بودم، گل­ها را که می­کند گریه می­کرد. آخرش سرایدار مدرسه آرامش کرد، رفت و از توی باغچه آوردش بیرون. من خوشحال بودم که زنگ تفریح نیست و بچه­ها توی کلاسند.

مامان می­گفت بعدا از کارش پشیمان شده، می­خواستم یک روز ازش بپرسم چرا گریه می­کرد...نشد، مُرد.

این­ها را که برای آرش تعریف می­کردم می­گفت :«از خودت درمی­آوری، تو اگر حافظه داشتی روز کنکور فوق تا دوازده نمی­خوابیدی، بعد یک سال جان کندن و درس خواندن یادت می­ماند کنکور پنج­شنبه است نه جمعه.»

چرا نمی­فهمید این چیزها ربطی به خنگی و حافظه نداشت؟

شاید اصلا آن روز از قصد خوابیده­بودم.

می­گفت:« خیلی بچه­ای، خیلی. بیست و پنچ سالته، همه چی ت عین هفده ساله­هاس.»

اگر این­جوری باشد که خوب است، نیست؟

خودم فکر می­کنم پیرم. موی سفید ندارم، اما اندازه­ی هفتاد سال خاطره و نگرانی دارم.

راستی دارم ساز زدن را یاد می­گیرم، کمانچه.

بابا دوست داشت من یک روزی بروم توی یک گروه موسیقی.

استعداد ندارم، کند پیش می­روم. فکر نکنم بتوانم موزیسین بشوم، خیلی هم ناراحت نیستم، فقط می­خواهم یک روز بروم بهشت زهرا و برای بابا آهنگ بزنم. یک آهنگ را که کامل یاد بگیرم ولش می­کنم.

من هیچ چیز خاصی را دوست ندارم که بگویم دارم به خاطرش زندگی می­کنم، چیزی مثل همین ساز زدن یا درس خواندن. شاید برای همین است که گاهی توی خیابان گریه­ام می­گیرد.

من خیلی کم گریه می­کنم، شاید اگر یک روزی بفهمم چرا آرش رفت یا مطمئن باشم هیچ وقت فراموشی نمی­گیرم دیگر گریه هم نکنم.

 همین حالا هم خیلی چیزها را یادم رفته، دیگر نمی­توانم فوق بدهم. از زبان نیم­بندی که خوانده­بودم صد تا کلمه هم یادم نیست.

کاش یکی بود که دوستم داشت، می­دانم این هم چیز خاصی نیست، فقط فکر می­کنم حالا که زنده­ام بد نیست اگر کمی زندگی کنم.