X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 12 آبان‌ماه سال 1389

خواب خوب بهشت

نمی­دانم خاصیت باران چیست. بی­بهانه خوشبختم می­کند… "سانتی مانتالیسم در اثر باران زدگی"، لطف کنید دارویی برایش اختراع نکنید.

دیشب توی هاگوارتز هم باران می­­آمد، دامبلدور شنلی پوشیده­بود که رویش ماه و ستاره داشت. دلم یک­جوری­اش بود، مطمئن بود هیچ­وقت دامبلدور را از نزدیک نمی­بیند… به باریکه­ی سبزی که بالای تختم است نگاه کردم، خواستم برایش تعریف کنم چیزی که مهم است عشق است، حتی برای جادوگرها هم مهم است. به خاطر همین لرد ولدمورت مچاله شد، چون  هری آدم­ها را دوست داشت، چون لی­لی هری را دوست داشت…

 ولش کن، خودش بهتر از من و دامبلدور می­داند. یک روزی، یک نفر برایش تعریف کرده آنچه دائمی است زندگی است.

***

دبیرستان که بودم یک دفتری داشتم که تویش می­نوشتم روزها چه رنگی است..

مثلا این­جوری:

" با زمان مسابقه می­دهم. ثانیه­ها می­گذرند. روزم آبی بود با عطر جنگل­های شمال."

" روزی معمولی. آبی با بوی پرتقال"

بعضی جاها قشنگ معلوم است الکی نوشته­ام، چه روزگاری بوده که یک­ روز درمیان  آبی و پرتقالی و جنگل شمال و بهار نارنج و هفت رنگ رنگین کمان بوده؟ آن هم روز معمولی­اش…

تقویم سال هشتاد و نه آدم تر است، گاهی نوشته "حالم هیچ خوب نیست" ، گاهی " غمگینم"، گاهی هم با رنگ سبز نوشته " سرخوشم، باران می­آید، مه آمده پایین، نزدیک درخت­ها، موسیقی خوب گوش می­دهم و طعم تند دارچین پخش شده روی زبانم."