X
تبلیغات
رایتل
جمعه 16 مهر‌ماه سال 1389

بیا ای نسیم آرزو، برای دلم قصه بگو

* کاکتوس قلبی شکل هدیه­ی تولد پارسال مچاله شد، زرد و نزار. فکر نمی­کردم اینقدر نازنازی باشد. بهانه می­آورم البته، غصه­دارم که یادم رفت آبش بدهم. برای همین تقصیر را می­اندازم گردن خودش که غصه­ام کمتر بشود. 

* فلشم نیست، کیفم توی ماشین لباسشویی است. ماشین دارد می­چرخد. یادم می­آید فلش را آخرین بار توی کیف دیدم. فلش هست، توی کیفی که دارد در ماشین لباسشویی چرخ می­خورد. 

* دیشب فیلم فارغ­التحصیلی را نگاه می­کردم. توی عکس­ها به دوربین نگاه نمی­کنم، کلاه مسخره­ی فارغ التحصیلی را هم برعکس گذاشته­ام سرم و به افق زل زده­ام، بی هیچ عمدی.  توی فیلم هم تا اسمم را صدا می­کنند می­پرم روی سن و می­خواهم لوح را به زور از دست مجری بگیرم. مجری می­گوید باید بروی از این آدم­هایی که سیخ این بالا ایستاده­اند بگیری، مجری را ول می­کنم و لبخند ملیح می­زنم، کلاهم هنوز کج است. 

*من به راه جدید عادت می­کنم، به خطی­های میدان آزادی- صنعت، به همکلاسی­هایی که لفظ قلم حرف می­زنند، به سوپرمارکتی که هیچ­وقت شیرکاکائو ندارد، به حراست دم در که مانتوها را سانت می­کند، به دلتنگی­های دم غروب وقتی سرم را تکیه داده­ام به شیشه­ی اتوبوس، به ندیدن هر روزه­ی دوستهام، به نخوردن ساندویچ ویژه­ی ادبیات، به عربی­هایی که باید بخوانم و کلمه­هایی که نمی­فهمم، به بوی شامپوی جدید ضد ریزش روی موهام، به جای خالی گلدان کاکتوس روی میزم.

* دلتنگم.