X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1389

آدم چه می داند؟

دیشب خیلی خوش گذشت. همان جمع­های فامیلی که من عاشقشانم. پانتومیم بازی کردیم و سر اشکل گربه باختیم، یک فنی کشتی است انگار.

با نوا هم رفتیم باغ را گشتیم و بعد نوا برای همه تعریف کرد که الان توی یک جنگل ترسناک بوده که پلنگ و فیل و گربه داشته. گربه داشت، با هم به گربه­هه کالباس دادیم، اما پلنگ و فیل را من ندیدم. بعد هم نوا گفت دلش هی می­گوید شاتوت، شاتوت. گفت که خوب به دلش گوش بدهم و برویم شاتوت بچینیم.

فصل شاتوت گذشته نوا، بعد هم از همین سه­سالگی به خودت عادت بده هر چی دلت گفت نگویی چشم.

من تا همین حالا فکر می­کردم از دانشکده ادبیات بدم می­آید، تا همین حالا. بعد همین الان فهمیدم آنجا را دوست دارم. دوست داشتم و تمام این چهار سال نفهمیدم. دلم برای مجسمه فردوسی تنگ می­شود. اما باید بروم به یک راه جدید عادت کنم، به اتوبان­های جدید، به آدم­های جدید حتی.

فکر کنم من جزو گروهی هستم که راحت به آدم­های جدید عادت می­کنم،به شما­ره­های جدید توی گوشی­ام عادت می­کنم... البته اسمش نباید عادت باشد، یعنی خوب نیست آدم به آدم­ها "عادت کند."

(وسط نوشتن این بلند شدم رفتم در اتاق را بستم که کسی نبیند دارم گریه می­کنم، آدم چه می­داند؟)

من پرانتز را بستم، شما بازش بگذارید و تا نهایت بنویسید آدم چه می­داند؟

دنیایم یکهو عوض شده،­ هیچ­جور نمی­شناسمش. ترجیح می­دهم خواب باشم، وقتی بیدارم باید به چیزهای دیگری جز آدم­ها هم عادت کنم.

بعد باید بنشینم و این جمله­های بی­ربط را بچینم کنار هم تا بفهمم دقیق کجا ایستاده­ام که اینقدر ترس و دلتنگی دارد؟

جای بدی نایستاده­ام، حداقل این را می­دانم. عجیبش هم همین است. وقتی جای خوب این­جوری است جای بد چه می­آورد به روز آدم؟

می­خواهم استعفا بدهم، از همه چیز، از همه چیز.

بعد برم پاک­کن­های عطری بخرم و اول مهر باشد و از اول مهر متنفر باشم و تا صبح توی رختخواب رامونا بخوانم و خورشید که زد بگذارمش زیر بالش و بخوابم و وقتی بیدار شدم یا چهارده­ساله باشم یا هفتاد ساله.

چهارده­ساله که باشم نمی­دانم چی قرار است به سرم بیاید.

هفتادسالگی هم وسط یک جنگلم، توی یک خانه­ی چوبی بزرگ. رودخانه هم دارم. هر چه­قدر هم خواستم می­خوابم. موقع بیداری هم از یک­جایی برایم سکرت گاردن پخش می­شود. درخت شاتوت هم داشته­باشم که بتوانم برای نوا شاتوت بچینم، فقط حیف که نوا دیگر سه ساله نیست و فهمیده که نمی­شود به حرف دل گوش داد، یعنی بخواهی هم نمی­توانی. بسکه هیچ چیز دست خودت نیست توی این دنیا.