X
تبلیغات
رایتل
شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1389

داغ دیر سال من

روزهای بعد از تصادف مادرجان بود. نه، ده سال پیش. مامان هیچ­وقت خانه نبود، دلم بودنش را می­خواست، نه یادداشت­های "غذاتان روی گاز است."

یک روز مامان خواست خوشحالمان کند. خوراک مرغ توی فری درست کرد، با سیب زمینی سرخ.  

 برای میلاد شلوار بیرون برداشت که اگر خواست لباس مدرسه را عوض کند.

من روسری تازه­ام را پوشیده­بودم.

نشستیم توی ماشین. میلاد نبود و من بدون نیاز به دعوا راه انداختن، رفتم جلو نشستم. مامان فرمان را دودستی چسبیده بود.

قرار بود سه تایی برویم سینما، ارتفاع پست. بعد برویم توی پارکی، جایی خوراک مرغمان را بخوریم و تلافی این روزها را دربیاوریم.

کیسه شلوار میلاد و غذا کنار پای من بود. ناگهان پرت شدم جلو، یک نفر  از پشت محکم زده بود به ماشینمان.

موبایل نداشتیم. مامان من را با ماشین تصادفی گذاشت وسط چمران و دوید رفت یک جا تلفن عمومی پیدا کند تا به میلاد بگوید با آژانس بیا خانه، برنامه به هم خورد.

من نشستم کنار اتوبان و زدم زیر گریه. با دنباله روسری نوام اشک­هایم را پاک کردم و گریه کردم.

لابد ماشین­هایی که رد می­شدند فکر می­کردند از آن تصادف­های "و چندین نفر کشته و زخمی بر جای گذاشت..."

از آقایی که زد به پراید سفید یخچالی مامان متنفر بودم، از خوراک مرغی که توی ماشین سرد شده بود متنفر بودم، از چمران که تلفن عمومی نداشت متنفر بودم، از موتوری­ای که زده بود به مادرجان متنفر بودم.

مامان آمد، ماشین را بردیم تعمیرگاه، یک عالمه پیچ و مهره و و دو تا پشتی و ... از صندوق عقب برداشتیم و پیاده راه افتادیم سمت خانه. گفتند یکوقت چیزی توی ماشین نمانَد...

فردایش رفتیم ارتفاع پست، بابا هم آمد. شب سر راه رفتیم جیگرکی، نان­های چرب و کوکاکولا شیشه­ای.

بعد این همه وقت، جزئیات آن روز توی ذهنم روشن است. وقتی به جلو پرتاب شدم و وحشت اینکه با سر بروم توی شیشه، قدبلند و پژوی قدیمی مردی که بی خیال ترافیک چمران پایش را گذاشته بود روی گاز، ماشین تقریبا نوی طفلکی، اشک­های بندنیای من وسط اتوبان...

آنوقت تصادفه اگر مجروحی نداشت، زخمی نداشت، این درد قلب من وقتی یاد آن روزها می­افتم از کجا می­آید؟  

+عنوان قسمتی از شعر «چرا چنین»، قیصر امین پور.