X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 17 شهریور‌ماه سال 1389

cry on shoulder

گاهی دلم نوشتن می­خواهد. اهمیت نمی­دهم، آنقدر سر خودم را گرم می­کنم که یادم برود چی می­خواستم بنویسم، یاد گرفتم اینجوری زندگی کنم. با اهمیت ندادن به هر چیزی که دلم می­خواهد. 

خواستن هام زیاد شده­بود، توی دلم جا نمی­شد، توی سرم جا نمی­شد، توی تنم جا نمی­شد…گاهی اشک می­شد و سرریز می­کرد. بعد یک روز نشستم و آرام حرف زدم باهاشان که من صاحب خوبی نیستم. اگر خیلی خیلی برایتان مهم است بیایید بروید یک کس دیگر را پیدا کنید. من عاشق می­شوم شکست می­خورم، موقع داستان نوشتن بعد از دو خط یخ می­بندم، هیچ وقت نمی­روم اسپانیا، نمی­توانم یکدستی رانندگی کنم، دودستی اش هم فقط توی اکباتان…

گوش دادند، آرام گرفتند، من رفتم برای خودم سیمز بازی کنم. هی خانه ساختم و ازدواج کردم و بچه دار شدم و برای دو لقمه نان از خوابم زدم و رفتم سراغ رئیس که ارتقا بگیرم و بتوانم برای بچه­ی توی خانه پرستار بگیرم و صبح ها جای من یک خدمتکار بیاید دستشویی­های گند گرفته را بشوید. تعطیلات رفتم پارک و ماهی گرفتم و فروختم و با پولش وسایل نقاشی خریدم… خواستن ها با دهان باز نگاهم می­کردند،که آنجا زندگی راحت تر است؟ چرا تا ما گفتیم نقاشی زدی توی سرمان؟

چه فرقی می کند؟ گاهی کپی زندگی کردن راحت تر از اصلش است. آدم توی سیمز من تا حالا گریه نکرده، تند تند رسیده به آن بالا بالاها. کتابش را فروخته، تابلوهای نقاشی­اش را فروخته. به تمام آرزوهایش می­رسد، از همان اول خوش شانسی را گذاشتم توی خصوصیاتش.

اینجا اهمیت نمی­دهم، آنجا زندگی می­کنم. اینجا زمان می­گذرد، آنجا می­شود زمان را نگه داشت. اینجا همه داریم شبیه هم می­شویم، انگار دیگر غم­هامان هم اصالت ندارد بسکه دست زیاد شده! آنجا یک گزینه ای هست که :

Cry on shoulder

یکی از نزدیکانت که مُرد می­توانی هر آدمی را که دیدی یقه­اش را بگیری و روی شانه­اش گریه کنی. خوب است، یک روز می­روم روی شانه تمام آدم های شهر سیمز گریه می­کنم.