X
تبلیغات
رایتل
جمعه 12 شهریور‌ماه سال 1389

آدم ها- ۴

عباس خوشبخت، با پنج سال سابقه کار در ساندویچی­های تهران.

خودش را اینجوری معرفی می­کرد. فامیلی­اش را دوست داشت، خوشبخت.

عباس با بلوزهایی پر از لکه غذا، عباس با سرآستین­های دماغی، عباس با موهای تف­ مالی شده... می­توانست اینها را هم ته معرفی­اش اضافه کند.

از روی لباس­هایش می­شد فهمید روز قبل چی خورده. آب هندوانه، لکه­های چربی، شکلات و ... همه رد انداخته بودند روی بلوزش. هر یک ساعت یک بار تف می­انداخت کف دستش و می­مالید به موهایش. وقتی رستوران شلوغ می­شد هر نیم ساعت یک بار موهایش را با آب مرتب می­کرد. از پشت صندوق داد می­زدند بیا سفارش میز پنج رو ببر.

عباس ایستاده بود جلوی آینه و به موهایش آب می­زد، پشت میز پنج دو، سه تا دختر نشسته بودند.

ماه به ماه پول­هایش را می­فرستاد خانه. کمی را نگه می­داشت برای خودش، برای بلیط نصفه قیمت سینما و فیلمی سر کوچه و تخمه. شب­ها خانه­ی خاله­اش می­خوابید، غذایش را هم رستوران می­خورد.

عاشق فیلم­های عشقی آبکی بود، ایرانی و هندی. ته فیلم هر جور تمام می­شد بساط گریه­اش به راه بود، به هم می­رسیدند یا نه عباس می­زد زیر گریه و آب دماغش را با سر آستینش پاک می­کرد.

یکی دو بار از فیلمی سر کوچه­ی رستوران فیلم خریده­بود. فروشنده گفته بود: هالیوودی جدید می­خوای بدم بهت؟چی دوست داری؟عشقی؟

عباس گفته­بود آره. آمده بود خانه خاله و فیلم را گذاشته بود توی دستگاهی که همان ماه­های اول با کار کردن شب عید خریده بود... بعد از چند دقیقه حالش بد شد. دستش را گرفت جلوی چشم­هایش و تلویزیون را خاموش کرد. فردایش رفت و فیلم­ها را پرت کرد جلوی بساط فیلمی: بی­ناموس.

شب عید می­رفت خانه­های مردم شیشه پاک می­کرد و به دیوارها دستمال می­کشید. یک سال سرش را از ته زده­بود، کچل ِ کچل.. یکی از صاحبخانه ها دو تا بچه­ی کوچک داشت. دو قلو، یک دختر و یک پسر، شش ساله. چهارزانو نشست جلوی بچه­ها و بهشان گفت که دست بکشند روی سرش. کف دست بچه­ها قلقلک آمد، قهقهه زدند. عباس ذوق کرد. مادرشان آمد دست بچه­ها را کشید و بهشان تشر زد، حسابی دعواشان کرد. دل عباس سوخت: کاری ندارن با ما خانوم، مزاحم نیستن ها. خانم جوری نگاهش کرد که عباس فهمید نگران کار او نیست. دستش را آورد بالا و با سر آستین دماغش را پاک کرد. بعد از آن دیگر کاری به کار اهالی هیچ خانه­ای نداشت، کارش را می­کرد و پولش را می­گرفت و می­رفت.  

یک بار صندوقدار رستوران­ به عباس گفته بود:الان بیست و دو سالته دیگه، نه؟­ می­خوای تا ابد تو این رستوران و اون رستوران میزها رو دستمال بکشی؟

عباس گفته­بود: نه، می­خوام بازیگر شم.

طرف خندیده­بود و حسابی دست گرفته­بود.

شب عباس جلوی آینه خودش را نگاه کرد. صندوقدار راست می­گفت...با چی می­خواست بازیگر شود؟ با این قد و هیکل و تیپ و قیافه؟

گفت: نه،استعداد دارم.

نداشت. زور زد گریه کند، بخندد، ادای بازیگرهایی را که می­شناخت دربیاورد...نشد، نتوانست.

فکر کرد پس چی کار کند؟ با زندگی­اش چی کار کند؟

شب خواب دید که قهرمان یکی از این فیلم­های عشقی است، با یکی از دخترهای میز پنج عروسی کرده و دو تا بچه دارد. توی خواب سرش کچل بود، بچه­ها دست می­مالیدند به سرش و می­خندیدند.

عباس صدای خنده­ی بچه­ها را دوست داشت. توی خوابش واقعا خوشبخت بود. نه فقط فامیلی­اش، خود ِ خودش.