X
تبلیغات
رایتل
جمعه 29 مرداد‌ماه سال 1389

آدم ها- ۱

مرد، سی و پنج،شش ساله، مجرد، کارمند بانک.

از آنهایی که شلوارشان را تا بالای شکمشان بالا می­کشند و با کمربند محکم می­کنند.

سر کار دمپایی می­پوشد، با جوراب ضخیم پشمی. زمستان و تابستانش فرقی نمی­کند، جوراب پشمی جزو لاینفک زندگی­اش است، توی مهمانی­ها وقتی یک گوشه نشسته و عینکش را از روی دماغش می­دهد بالاتر و به سوال­ها جواب یک کلمه ای می دهد جوراب پشمی پایش است. توی تاکسی وقتی دستش را می­گیرد به دستگیره در و می­چسبد به در و دستهایش عرق می کند و هی نگران است کیفش بخورد به خانم کناری جوراب پشمی پایش است. وقتی از سر کار برمی­گردد و پیژامه می­پوشد و چهارزانو می­نشیند و سریال های تلویزیون را نگاه می­کند جوراب پشمی پایش است.

یک شانه ی کوچک آبی توی جیبش دارد،موهایش را یک وری شانه می کند تا کچلی اش را بپوشاند.

همیشه یک نبات گوشه ی لپش خیس می خورد، توی جیب کتش پر از نبات­هایی است که چسبیده­اند به خرده­های دستمال کاغذی، فوتشان می­کند و می­گذارد گوشه­ی دهانش.

توی خیابان وقتی زوج های جوان را دست در دست می­بیند، پیشانی اش خیس می­شود، با یک دستمال گنده خشکش می­کند.

عاشق جدول است. صبح به صبح روزنامه­ی همشهری می­خرد، مثل وقتی که گوشت­های غذایش را می­گذارد آخر سر بخورد تا مزه­اش توی دهانش بماند، جدول را هم آخر سر حل می­کند.

از وقتی با ساداکو آشنا شده احساس می­کند خوشبخت­تر است، شب­ها خواب می­بیند دارد اعداد را می­گذارد توی خانه­های خالی و قهرمان ساداکوی جهان می­شود.

توی اتوبوس جایش را می­دهد به پیرمردها، سر صف خرید نان جایش را می­دهد به زن­هایی که دست یک بچه را گرفته­اند، توی بانک دوست دارد کار پسرهای جوان را آخر از همه راه بیندازد، نمی­تواند. نمی­شود به بقیه بگوید این آقا را بیندازید آخر صف که آنقدر با این موبایلش سر و کله بزند و  با سیم توی گوشش ور برود تا جانش بالا بیاید.

یک رادیو دارد که شب­ها با خودش می­برد توی رختخواب. تا مادرش دندان مصنوعی­اش را درنیاورده می­رود توی اتاق تا بخوابد. خجالت می­کشد به مادرش بگوید از دندان مصنوعی بدش می­آید و از مادرش، وقتی دارد دندان­هایش را درمی­آورد بیشتر.

چند بار توی زندگی­اش دچار این تردید شده که واقعا مادرش را دوست دارد یا نه، هر وقت به آن لحظه­ها و تردیدش فکر می­کند سرش تیر می­کشد، عرق می­کند و توی جیب­هایش دنبال بزرگترین تکه­ی نبات می­گردد.

آدم باید مادر پیرش را دوست داشته­باشد، آدم باید ظهرهای جمعه آبگوشت بخورد، آدم باید جوراب­های پشمی­اش را مرتب بشورد تا بو ندهند، آدم باید غروب­های تابستان برود پارک و بستنی بخورد، آدم باید گریه نکند، آدم باید سر صف شیر یارانه­ای نوبت بقیه را رعایت کند، آدم باید اگر هم گریه کرد جلوی بقیه نباشد، آدم تا از چیزی مطمئن نبود حرف نزند.

اینها اصول اساسی زندگی مرد سی و پنج،شش ساله است، مجرد، کارمند بانک.