X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 14 مرداد‌ماه سال 1389

.

عروسک محبوب بچگی های من یک خرس بود،یک کمی از من کوتاه تر،دامن های من اندازه اش بود.دامن پایش می کردم و می بردمش بیرون.خیلی هم دوستش داشتم.گندگی و نرمالو بودنش را دوست داشتم،دامن سبز گلدار که تنش می کردم و می بردمش بیرون بیشتر از همیشه.

حالا بوی نا می دهد،بوی کهنگی مانده توی تنش.

دهانش را سوراخ کرده بودم،شیشه شیشه چایی نبات می دادم به خرس پشمی.نم می گرفت،سنگین می شد.تب که می کرد،دستمال خیس می کردم می گذاشتم روی پیشانی اش،صورتش خیس می شد.

حالا بوی نا می دهد،بعد از این همه سال،هنوز چایی نبات ها توی دلش مانده اند،تلنبار شده اند...دامن را از تنش درآورده ام،گذاشتمش توی یک کیسه،ته کمد.

آن موقع ها هر شب که از تب می مرد فردا صبحش دوباره زنده بود،هزار باره تب می کرد،اما دوباره زنده می شد و دستمال خیس بود و چایی نبات و دامن سبز.

دوباره درش بیاورم نگاهش کنم؟بو کنمش؟بویش برای من خوشایند است...اما می ترسم این بار توی بازی بسوزم،بسوزد.می ترسم نگاهش اگر تب دار بود،اگر مرد،واقعی بمیرد،برای همیشه...