X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 31 خرداد‌ماه سال 1389

مرا ببر به زمین و زمانه ای دیگر

هیچ وقت دلم اینقدر نوشتن نمی خواسته که امشب،که الان.همای دارد می خواند:یاران هوار،مردم هوار،از دست این دیوانه یار،از کف بدادم اعتبار...

دلم می خواهد بروم،نمی فهمم چرا هیچ کدام از این جاده ها سهم من نیست.سهم من از رفتن فقط اتوبوس های بی آر تی است که پشت چراغ قرمز می مانند و می مانند و آفتاب با تمام زورش پهن می شود روی شیشه هایش...

اصلا چرا رفتن؟بیا شجاع باشیم،بیا نترسیم و بگوییم که رفتن نه،فرار.

نمی توانم فرار کنم..سنگینم،به قدر بیست و دو سال زندگی سنگینم.چهار،پنج تا دفتر خاطرات سیاه کرده ام،بیست و دو دوره قبض موبایل برایم آمده،سه تا آلبوم عکس دارم،امروز یک جعبه گیره کاغذ و صابون گلیسیرین و دستمال جیبی خریده ام و فردا می خواهم بروم بلوز خنک بخرم و گلدانی که دارد خشک می شود را ببرم مریض خانه ی گلها و کتاب خواب خوب بهشت را بخرم و فرندز سه را از دوستم بگیرم و بارم را سنگین تر کنم.

یک روز می روم،فرار هم نمی کنم،با آرامش می روم...تمام خودم را جا می گذارم این طرف خیابان...خودم را با تمام اندوه ها و عاشقی ها و خاطره ها و گیره کاغذها و گلدان ها و تقویم ها و قاب عکس ها می گذارم این طرف خیابان.دست من سبکبال را می گیرم و خوش خوشان که رد شدیم،قول می دهم،قول می دهم برای آدمی که آن طرف مچاله شده دستی از سر مهربانی،نه ترحم و دلسوزی،تکان دهم.اما بعدش می روم،باید بروم...