X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1389

ستاره ها نهفتند در آسمان ابری

کمی از غروب گذشته­بود که از تاکسی پیاده شدم.داشتم از جلوی محوطه رد می­شدم و بازی بچه­ها را نگاه می­کردم.

چهار تا دختر دبستانی نشسته­بودند توی چمن­ها،با پیراهن­های نخی تابستانی.

یکی­شان داشت می­گفت ماه که این شکلی باشد هر آرزویی بکنیم برآورده می­شود.

بلند شدند و زل زدند به ماه،من هم برگشتم و به ماه نگاه کردم،داشتم خودم را برای معجزه خواستن آماده می­کردم.

بعد یکی­شان یواش زمزمه کرد می­دانستید که اگر یک ستاره خاموش بشود می­میرید؟

همین­جوری گفت.جمله اش را عوض نکردم،گفت اگر یک ستاره خاموش بشود...

رویم را از ماه برگرداندم و آرزوهایم را نگه داشتم برای یک روز دیگر.