X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1389

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

دوستم عروسی کرد.دوست که می گویم،نه یعنی هر دوستی.

اولین دوست صمیمی ام،از آنها که انگشت هایمان را حلقه کردیم دور هم و قول دادیم تمام رازهایمان را به هم بگوییم.

چی شد دوست صمیمی ام شد؟

یک روز بود که هدیه یک پالتو پوشیده بود شبیه پالتوی سارای زنان کوچک،برای همین دلم خواست دوستم باشد.

رفتم صدایش کردم و گفتم می آیی زنگ تفریح با هم حرف خصوصی بزنیم؟

کمی فکر کرد.گفت قبلش بروم یک جایی،بعد...باشه می آیم.

کجا رفت؟نمی دانم.شاید رفت از بوفه خوراکی بخرد،رفت کتابخانه کتابش را تمدید کند،رفت دستشویی،رفت به یکی دیگر بگوید دارم می روم با یکی دیگر دوست صمیمی بشوم...

نمی دانم.بعد آمد و من داستان دوست خیالی ام را برایش تعریف کردم.نامه های دوست خیالی ام را نشانش دادم.

تصمیم گرفتیم بزرگ که شدیم یک مدرسه بسازیم و بدهیم خود بچه ها دیوارش را رنگ کنند.

تصمیم گرفتیم بزرگ که شدیم دنیا را نجات بدهیم.

تصمیم گرفتیم برای هم نامه بنویسیم و پست کنیم.نوشتیم،هر روز همدیگر را توی مدرسه می دیدیم اما نامه هامان با پست می آمد در خانه.همه شان را دارم،با آن دستخط ظریف هدیه روی پاکت.

***

دوستم عروسی کرد. توی عروسی دخترعمه اش را دیدم،گفت:معرفی می کنم،یاسمن.

بک چیزی توی قلبم تیر کشید.یازده سال پیش...یاسمن می دانستی هیچ کس توی دنیا قدر من به تو حسودی نکرده؟می دانستی اسم تو توی دفتر خاطرات هدیه چه قدر زیاد بود؟می دانستی هدیه بعضی رازهایش را به تو می گفت و به من نه؟می دانستی من دوست داشتم تو بودم؟دوست داشتم همه ی رازهای هدیه را می شنیدم؟

***

یک روزی،قبل از اینکه با هم دوست صمیمی بشویم،آن موقع ها که هنوز همکلاسی بودیم من فکر کردم چه خوب است اگر با هدیه دوست باشم.داشتیم با هم حرف می زدیم و من چون فکر می کردم شوخی یکی از لوازم دوستی و صمیمت است به هدیه گفتم:کله پوک.

توی حیاط،توی آزمایشگاه علوم،سر صف،توی کلاس،بچه ها نگاهم می کردند و زیر لب نچ نچ می کردند و سرشان را تکان می دادند.هدیه به همه گفته بود که من بهش فحش داده ام.

دلم گرفت،فکر کردم دیگر هیچ وقت نمی توانم دوستش باشم.شدم،دوست صمیمی اش شدم،آنقدری که یکی از بدترین خاطره های زندگی ام قهر یک ماهه با هدیه است.سر چی؟

سر اینکه می گفت با یکی از فوتبالیست ها توی میلاد نور سوار آسانسور شده و من باور نکردم...ها؟داستانش این بود هدیه؟حالا که نوشتمش چه مسخره آمد به نظرم.مطمئنی سر این یک ماه با هم قهر بودیم و حرف نزدیم؟

***

دوستم عروسی کرد،تنها دوستی که نامه های من به دوست خیالی ام را خوانده.همه را خیلی وقت پیش سوزاندم هدیه،نباید این کار را می کردم.آدم باید به رویاهای احمقانه خودش احترام بگذارد،گیرم دوستهای خیالی هیچ وقت واقعی نشوند...بیا برویم مدرسه مان را بسازیم،برایم نامه بنویس و مثل آن روزی که بعد یک ماه با هم آشتی کردیم بغلم کن،همانقدر محکم و طولانی.