X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1389

سلام،چطوری؟

نگهبان ورودی مان می نشیند روی صندلی های لابی.با دمپایی های آبی و ژاکتی که زمستان و تابستان تنش است.هر کس رد می شود،فرقی نمی کند چه کسی،بچه دو ساله و دختر بیست ساله و پیرمرد هفتاد ساله، همان طور که لم داده روی صندلی،می گوید:سلام،چطوری؟
منتظر جواب هم نیست،هیچ وقت منتظر نیست کسی بگوید:

خسته،داغون،اخراج شدم،خوبم،خوشحالم،امروز با عالم و آدم دعوا دارم.

حتی منتظر نیست کسی بگوید تو چطوری؟

سلام چطوری اش را می گوید و از روی صندلی بلند می شود و لخ لخ دمپایی هایش را می کشد روی زمین.

سلام چطوری یعنی امروز چه خوشگل شدی!

سلام چطوری یعنی می دونم کیسه هات سنگینه،می دونم دستت داره می افته،اما حوصله ندارم بیام کمکت.

سلام چطوری یعنی امروز صدای دعواتون کل ساختمون رو برداشته بود.

سلام چطوری یعنی  از قیافه ت معلومه داری می ری عروسی، فقط چرا این همه غمگین؟

سلام چطوری یعنی قیافه ت آشنا نیست،ها...بگو اون همه میوه واسه چی بود،طبقه دوم مهمونیه.

سلام چطوری یعنی بابات چیزی نمی گه این ساعت برگشتی خونه؟ اینجوری ندو طرف آسانسور، دو دقیقه زودتر چه فرقی به حالِ امشب تو داره؟

به مهمان ها می گوید سلام چطوری، به پیرها می گوید سلام چطوری،به دخترخاله های نوجوان من می گوید سلام چطوری و بعد آنها خنده شان را توی سینه حبس می کنند و بعد از این که نگهبان رفت رهایش می کنند توی آسانسور.

اگر گذرتان به اینورها افتاد،حال آنروز خودتان را می دانید دیگر،سلام چطوری را که شنیدید کلمه هایی که مال آنروز خودتان است بگذارید جایش،غصه دار و خوشحال،فرقی نمی کند.سلام چطوری ِ نگهبان ما انعطاف بی نظیری دارد،انگار خلاصه تمام جمله های عالم است.