X
تبلیغات
رایتل
جمعه 27 فروردین‌ماه سال 1389

بهار من بیا که دیر می شود

به مامان گفتم:موبایلت داره زنگ می زنه.

موبایل خودش را خفه کرد،مامان دیر رسید،میس کال افتاد.

شماره ناآشنا بود.زنگ زد و خودش را معرفی کرد و گفت:شما با من تماس گرفته بودید.

بعد مکث کرد.چند تا بله گفت و قطع کرد.

پرسیدم:کی بود؟

گفت:یه پیرزنه.

پرسیدم:چی کار داشت؟

گفت:اشتباه گرفته بود.مهمون دعوت کرده بود.مهموناش دیر کرده بودن.زنگ زده بود ببینه کجان.

نمی دانم چرا دلم گرفت.پیرزنی را تصور کردم که لباس خوشگل پوشیده،سفره اش را انداخته،برای آخرین بار خورشتش را چشیده.دوازده شده یک و مهمان ها نیامده اند.یک شده دو و نیامده اند.هی چرخ زده توی خانه و هزار بار سر زده به غذاها و به از دهن افتادنشان فکر کرده.

بعد آمده سراغ دفتر تلفن(نمی دانم عینک دارد یا نه) و مثلا دندانه سه را ندیده و به جایش دو را گرفته. 

** 

شب است.،دراز کشیده ام توی تختم و به پنجشنبه هایی فکر می  کنم که بدو بدو  از مدرسه می آمدم و مامان می گفت آماده بشوید برویم مهمانی.اخم می کردم،بعد جیغ و داد که من نمی آیم و شنبه امتحان دارم و دروغ می گفتم و دلم می خواست برای خودم بازی کنم و کتاب بخوانم و دوست نداشتم بروم سیخ بنشینم یک جایی و به آدم هایی که می پرسیدند معدلت چند است؛ لبخند بزنم. 

** 

پیرزن بالاخره شماره را درست گرفت؟مهمان هایش آمدند؟غذایش از دهن نیفتاده بود؟نوه هم داشت؟آنها هم آمدند؟با اخم و تخم که من می خواستم بخوابم و درس بخوانم و توی خانه خودمان بازی کنم؟یا از در نیامده خودشان را پرت کردند بغل مادربزرگ که ببخشید ماشین پنچر شد.اصلا شاید مهمان ها دوست هایش بودند،از این دوست های مهمانی های دوره ای.تنها زندگی می کرد؟شوهرش زنده بود؟چرا توی خیال من پیرزن تا همین حالا منتظر است و چشمهایش را دوخته به در؟