X
تبلیغات
رایتل
جمعه 28 اسفند‌ماه سال 1388

به یکبار از جهان دل در تو بستم

دست می کشیدم روی شمشادها.باران نیامده بود که شمشاد بازی کنم،اما همین جوری هم نرم بودند و ترد.انگار که خود بهار را لمس کرده باشی.صبح جوری به مامان گفتم یعنی جدی امسال هفت سین نمی اندازیم؟ 

که نگاهم کرد و گفت:حالا اگه می خوای...

من که می خواهم.اما...نه،هنوز چهلم نشده.

فکر کردم اگر امسال هفت سین داشتیم تخم مرغ ها را سبز می کردم.فکر کنم پولک سبز هم داشتم که بچسبانم رویشان.

به جایش می رویم گل می خریم،یک عالمه گل. پدرجان چند روز پیش آمده بود اینجا،خاک گلدانها را عوض کردیم.بعد آمد توی اتاقم،لپ تاپم را نگاه کرد و مجسمه ای که خودش بهم داده بود را نگاه کرد و قالیچه ام را نگاه کرد،بعد بهم گفت اگر رویش مرکب ریختم چه کار کنم که زود جمع شود.

چه داشتم می گفتم اصلا؟شمشادها؟ که کنار تمام بلوارها هستند،توی تمام اتوبانها،و گاهی غبار تمام روزها را می گیرند به خودشان...اما باران که بیاید...

مامان می گفت حالا وقت باران نیست،شیشه ها کثیف می شوند.

بشوند،به درک.من باران ...

آها،عصر را می گفتم که داشتم می رفتم روتختی ام را از خشکشویی بگیرم.همان که آیینه کاری دارد.بعد،کلی یک لنگه پا ایستادم و شمردم که هر نفر چه قدر عیدی ریخت توی صندوق و فکر کردم یعنی من هم باید عیدی بدهم بهشان؟که خوشبختانه لازم نشد بیشتر از این فکر کنم.زده بودند روتختی ام را  گله به گله آبی کرده بودند و گفتند لابد قبلا بوده،خودتان ندیدید،ببینید اینجا هم لکه چای است.می خواستم بگویم چای نیست و معجون من درآوردی خودم است.نشسته بودم روی تخت.رامونا را قایم کرده بودم لای کتابهای درسی.حوصله کنکور فوق لیسانس و تست نداشتم.رامونا می خواندم و خوش بودم که کسی در را باز کرد.خواستم کتاب تست را بیاورم جلو که یعنی درس می خواندم که معجونه ریخت روی تخت.

بعد هم خب آوردم خشکشویی که شما تمیزش کنید دیگر...حالا زده اید آبی اش هم کرده اید؟

نگفتم.

گفت:لابد رویش غذا خورده اید!

بله،ما رسم داریم توی خانه مان به جای سفره روی رو تختی آیینه کاری شده سوغات هند غذا می خوریم،خورشت هامان هم معمولا آبی رنگ است.

نگفتم.

داشتم به اسفندهای آن موقع ها فکر می کردم.به ضیافت های شیرینی پزی.پیرزن هایی که جمع می شدند دور هم و تند تند نان نخودچی ها را قالب می زدند و روی پادرازی ها زعفران نقش می کردند و وقتی سلام می کردی پیشانی ات را می بوسیدند و می گفتند:سلام گل گلاب،عرق بیدمشک.

چرا روتختی را جمع کردم و آمدم خانه؟با این همه لکه آبی چه کار کنم؟

راستی می شود بین این همه خبر خوب آزادی،یکوقتی اسم بابای فائزه هم باشد؟می شود وقتی اسم ها را مرور می کنیم یکیشان بشود محمد نوری زاد؟

راستی می شود فردا اندازه هزار سال کش بیاید؟من عاشق انتظار کشیدن برای آمدن بهارم.شبیه انتظار برای آمدن معجزه ای است که مطمئنی اتفاق می افتد.و بهار هر سال اتفاق می افتد،هر سال...