X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 15 دی‌ماه سال 1388

کوی نسیم،پلاک پانزده قدیم

م

من دوست داشتم بروم توی کوچه،­با فرناز بدمینتون بازی کنم و شبهای چهارشنبه­سوری از روی آتش بپرم. مامان می­گفت: نه،­من می­گفتم:باشد. از پشت پنجره­ی آشپزخانه نگاهشان می­کردم.بچه­های همسایه را،­برادر فرناز را... من دختر همسایه نبودم،بچه محل نبودم،­اما هفده سالم که بود فهمیدم عاشق کوی نسیم شده­ام و خیابان پاتریس­لومومبا که اسمش سخت بود،که درخت چنار داشت،شیرینی لرد داشت،آن طرف­ترش شهرآرا بود که عید از مغازه­هایش پیراهن یقه­ملوانی خریده­بودم.داشتیم می­آمدیم اکباتان و من مطمئن بودم هیچ وقت عاشق اکباتان نمی­شوم.با اینکه توی کوچه­های شهرآرا بازی نکرده­ام،بچه­های این محله را نمی­شناسم،صبح­های زود خمیازه­کشان ایستاده­ام منتظر سرویس مدرسه تا ببردم به مدرسه­ای توی الهیه.اما نمی­خواستم خانه­مان را عوض کنیم برویم اکباتان.آمدیم اکباتان که برای من یعنی رفتن تا سر فاز سه،سوار تاکسی­های آزادی شدن،بی­آر­تی و انقلاب،­که گاهی ممکن است بشود ونک و گاهی مستقیم­ ته بلوار اصلی.  

نمی­دانم چرا اینها را گفتم،من حدود دو ماه دیگر کنکور فوق دارم،اصلا درس نمی­خوانم.یا خوابم یا توی گودر چرخ می­زنم.تا می­خواهم عکسی را شر کنم می­بینم قبل از من تمام دوستانم برایش لایک زده­اند.مدتهاست با دوستهایم نرفته­ام بیرون،کتاب جدید نخوانده­ام.توی تاکسی هی بغل­دستی­ام را نگاه می­کنم و فکر می­کنم یعنی این به کی رای داده؟دلم برای شادی تنگ شده،برای حرف زدن با کسی راجع­به خودم،خود ِ خودم،نه راجع­به جنبش سبز،پاترولی که از روی آدمها رد می­شود و اینکه بالاخره فهمیدید کجاست؟اوین یا جای دیگر؟ 

 امروز دلم خواست اکباتان نبودم.خانه قبلی­مان بودم،با بغض پشت پنجره­ی آشپزخانه ایستاده­بودم و از کوچه صدای خنده­ی فرناز می­آمد و تا برادرش سرش را می­آورد بالا خودم را از پشت پنجره می­کشیدم کنار و خدا خدا می­کردم سایه­ام را ندیده­باشد...­­