X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 10 دی‌ماه سال 1388

گفته بودم چو بیایی...

فکر می­کردم یک­ روز می­نشینم جلویت تمام اینها را برایت تعریف می­کنم.دستت را می­گیرم و توی خیابانهای اطراف دانشگاه می­گردانمت،وصال و ایتالیا و بلوار کشاورز،که ببین من تمام این خیابانها را رفتم و گریه کردم و تو نبودی.

تمام آهنگهایی که به یاد تو گوش دادم می­گذاشتم جلویت که ببین گاهی ساعتها می­گذشت و من هنوز نشسته بودم روی زمین،تکیه داده بودم به دیوار و سردم شده بود و هی از اول،از اول،از اول...دوباره می­رفت از اول و هر بار من سردترم بود از بار قبل.

فکر می­کردم دفتر آبی­ام را می­گذاشتم جلویت که بخوان،که ببین من هم بلدم بی­قرار باشم،دلتنگ باشم،افسرده و غمگین باشم حتی.

تمام قوطیهای خالی اسمارتیز را نشانت می­دادم که ببین چه­قدر نشستم و شمردم دو تا سبز،سه تا آبی،پنج تا قرمز...و فکر می­کردم تو اگر بودی تمام نارنجی­ها را برمی­داشتی.

فکر می­کردم جای لک­هایی که انگشتانم روی شیشه های عقب اتوبوس­های ولیعصر-اکباتان انداخته نشانت می­دهم.می­نشستم ردیف عقب،از همه بالاتر و انگشتانم را می­چسباندم به شیشه،گاهی که باران می­زد و بخار بود چشم و ابرو و جوجه می­کشیدم و پاک می­کردم،ابر می­کشیدم و پاک می­کردم،گل می­کشیدم و پاک می­کردم که من حسرت نقاشی خوشگل کشیدن را به گور می­برم اصلا!

اگر آن «یک روز» نیاید هیچ وقت من با این همه قوطی­ اسمارتیز و دفتر آبی و اندوه چه کار کنم؟تو بگو.

می­زنم از اول،از اول،از اول...