X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 30 آذر‌ماه سال 1388

خوشا چون سروها‌ اِستادنی سبز

دست و دلم نمی­رود به نوشتن،از همان دیروز صبح که نرسیده دانشگاه زمزمه­ی بچه­ها پیچیده­بود توی راهرو که:خبر راست است یا نه...؟از همان موقع که با مرجان راه افتادیم برویم دسته گل سفید بخریم و خرما و هی بغض­هایمان را خوردیم و توی خیابان مردم را نگاه کردیم و فکر کردیم:اینها می­دانند یعنی آیت الله منتظری...

از همان دیشب که از ترس جاده شلوغ با اتوبوس راه افتادیم سمت قم،یک نیمه شب بود به گمانم که رسیدیم جلوی بیت،که رفتیم توی حیاط و دیدیمش که توی یک محفظه­ شیشه­ای،در محاصره گلهای مریم به خواب رفته...از میان پارچه­های سفید صورتش پیدا بود،پر از آرامش.پس لابد راست می­گفتند مردمی که امروز صبح فریاد می­زدند:

ای مرجع آزاده،آزادی­ات مبارک...

دست و دلم نمی­رود به نوشتن،لابد خیلی­ها از امروز خواهند نوشت،از تشییع جنازه سبز امروز،از «این ماه ماه ِ خون است/یزید سرنگون است»....از «عزاست عزاست امروز،روز عزاست امروز/ملت سبز ایران صاحب عزاست امروز»...از «مرجع حق­گوی ما با شهداست امروز»...از «منتظری مظلوم،راهت ادامه دارد»ا

زهرا راست می­گوید: 

منتظری، مومنانه زندگی کرد. و رنج برد اما نتوانست رنج دیگران را ببیند.
رشک‌برانگیزتر از این، مگر می‌توان زیست؟