پنج‌شنبه 12 آذر‌ماه سال 1388

بیست و دو ساله شدم...

شب است،تاریک است،باران زده و تمام شعرهای دنیا پر از حسرت است.دست روی هر شعری که میگذارم حسرت از سطرهایش پر می کشد بیرون.

یادم نمی آید چند وقت پیش بود،لیلا می گوید دو هفته پیش،من می گویم دو ماه...یعنی روزها اینجوری می گذرد اینجا.حجم غریبی دارد زمان،باران می زند،شب است و من راه می روم و دستهایم را می کنم توی جیبم.ها..شمشادها را نگاه کن که چه نم گرفته اند.فکر می کنم،به روزهای خیلی بعد از این فکر می کنم.به رویاهایم فکر می کنم،به چهارده سالگی ام فکر می کنم،به جوجه هایی که داشتم فکر می کنم،که مدتهاست دلم جوجه ماشینی می خواهد،که بگیرمش توی دستم و جوجه هه دل دل کند و من گر بگیرم از دل دل کردنش،از قلبش که توی دستهام می تپد.دلم می خواهد بنشینم آن شرلی را دوره کنم،کتابم چروک بخورد،شب باشد،من پنجره را باز کنم،موهام برود و رد اشک روی صورتم خشک بشود.ها..من یک روزی قهرمان روزهای آینده بودم.بیست و دو سالگی ام قهرمان دوازده سالگی ام بود.هیچ آدمی توی دنیا قدر دوازده سالگی ام من ِ این روزها را دوست نداشته.

لب برمی چیند،دستش را می گیرم،می خواهم نوازشش کنم که به خدا تو را بلدم،قول می دهم همانی باشم که تو می خواهی.نمی آید،دور می شود،می رود،جوجه های ماشینی ام را می برد،مدادرنگی هایم را می برد،کارت آفرین هایم را می برد،لواشک های ترش را می برد،نامه های عاشقانه ی یواشکی ام را می برد...دستم خالی مانده،و آرزوهایم یک جای دوری با باد می رود.