X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 24 آبان‌ماه سال 1388

هر آنکسی که درین حلقه نیست زنده به عشق...

چیزی که مادربزرگ را به زمین وصل می­کند عشق است،عشق پدربزرگ به او.عشقی که یک پیرمرد هشتاد ساله را وادار می­کند که نصفه­شب­ها از خواب بلند شود تا ببیند راه تنفس مادرجان باز است یا نه،عشقی که تا یازده شب بیدار نگهش می­دارد تا به مادرجان غذا بدهد،ظهرها بیدار بماند تا فیزیوتراپ پشت در نماند،دعا و چشم­زخم آویزان کند به گلدان اطلسی پشت پنجره که هی قد کشیده و تمام پنجره را پوشانده،که گلدان گل بدهد و همیشه صورتی بماند.

پدرجان توی مهمانی ها زودتر از همه بلند می­شود که یعنی مهمانی تمام است:«منیراعظم تنهاست.»

منیر خیلی وقت است تنها روی تخت می خوابد،با لوله­هایی که به او وصل است،توی اتاقی شبیه بیمارستان با تمام تجهیزاتش.ما به بیماری­اش عادت کرده ایم.هشت سالی می­شود.هشت سال پیش از تصادف مادرجان متنفر بودم،نه چون روزها کش می­آمدند و مامان خانه نبود و یادداشتش چسبیده­بود به در یخچال:غذا روی گاز است،گرمش کن.

من غذا را گرم می کردم،یادم می­رفت خاموشش کنم و تمام ظهرهای سیزده­سالگی ام عطر برنج کز­خورده داشت.خانه­ی خالی از مامان و منی که از صدای در می­ترسیدم،از فیلم­های ترسناک تلویزیون می­ترسیدم و هنوز حسرت توی دلم مانده بود،حسرت جشن تولد.

تمام کلاسمان را دعوت کرده­بودم.دلم را صابون زده بودم برای کادوها.بعد تلفن زنگ زد،مامان گوشی را برداشت و تولدم به هم خورد...مادرجان تصادف کرده بود،با موتور،توی یک شب بارانی و سرش خورده بود لبه­ی جدول.با بغض زنگ زدم به دوستانم که نیایید،چه خودخواه بودم که بغضم برای تولد خودم بود،نه ضربه­ی مغزی مادربزگ،نه دمپایی لاستیکی­های زشت بیمارستان،نه کوبیدن خانه­ی حیاط دار نارمک و خانه عوض کردن پدربزرگ که نزدیک دخترهایش باشد...

مادربزرگ سالهاست روی تخت است،همینجوری خوابیده.بدون حرف،بدون حرکت.گاهی ناله می­کند فقط و بعد پدرجان سراسیمه می­شود و نگرانی توی چشمهایش می­دود.

روی میز پدرجان همیشه پر از کاغذهای شعر است،برای خودش قلم نی و جوهر خریده و شعرهایی که دوست دارد می­نویسد.روزهای چهارشنبه­سوری از میلاد سیگارت می­گیرد و از طبقه­ی هفتم پرت می­کند پایین.پدرجان با کاغذکادو و پارچه کتابهای پاره­پوره­ی قدیمی را صحافی می­کند،گل می­کارد،عیدها برای همه سبزه سبز می­کند.قباله­های قدیمی و نسخه­های خطی می­آورد تا با هم بخوانیم،لیست خرید عروسی­شان را نگه داشته و ورق زدن آلبوم­هایشان لذت­بخش­ترین کار دنیاست.

پدرجان می­رود بالای سر مادرجان و می گوید:«جانِ دلِ پدر.» و نگاهش می­کند و پیشانی­اش را می­بوسد.

و من فکر می­کنم این چیزی که مادربزرگ را بعد هشت سال هنوز اینجا نگه داشته همین عشق است،همین جان دل گفتن­ها.