X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 21 آبان‌ماه سال 1388

غبار

بیدار میشوم،دارم به تو فکر میکنم و سر خودم غر میزنم که لطفا رویاهای شبت را نیار به روز.جاشان بگذار،همانجا توی خواب،اینقدر در طول روز با بغض دستمالیشان نکن...هاه،از جایم که بلند میشوم تو از مغزم رفته ای بیرون.مثل هر روز،مثل روزها قبل از این و لابد روزها بعد از این،اول موبایلم را صدادار می کنم،بعد خواب آلود می روم جلوی آینه که موهایم یکجوری صاف پشت گوشم بمانند،نمیشود،بلد نیستند...بیخیال میشوم و با اندوه به حجم کتابهای روی میزم نگاه میکنم.به یادداشتهایم روی کاغذ فسفری رنگ که فلان کتاب را پس بده به کتابخانه،به فلان کس زنگ بزن،دستمال مرطوب و مدادنوکی و صابون بخر،بعد آخرش انگار که خواسته باشم خودم را خوشحال کنم ردیفی :دی کشیده ام.بعد روان نویسم جوهر پس داده و جای انگشتانم مانده روی کاغذ،بعد سر :دی ها کج شده و کمرنگ.هیچ شبیه لبخند نیستند،هیچ...