X
تبلیغات
رایتل
شنبه 16 آبان‌ماه سال 1388

آیریلیق

من ترکی بلد نیستم.اما آیریلیق با من حرف می زند.اینقدر می دانم که آیریلیق یعنی جدایی.تک تک نت های این آهنگ،تک تک کلماتش جدایی را توی گوشم فریاد می زند.یاد جاده ی اصفهان می افتم.غروب میدان نقش جهان و پسرک ایتالیایی.چند سالم بود؟به گمانم پانزده سال.پسرک ایتالیایی نشسته بود جلوی عالی قاپو.صدایم می لرزید.صافش کردم تا بروم جلو و بگویم:نمی آیید ببینید؟با لهجه  ی غریبش گفت:ما نگاهش کرده ایم و به دخترک اسپانیایی کنارش لبخند زد.نشسته بودند لب جدول،یکجور ِ بی خیالی که انگار اینجا خانه خودشان است،نه که غریب باشند.من عالی قاپو را ندیده بودم و انگار زیر پایم خالی شده بود.دور و برم را نمی شناختم و غریب ترین آدم آن غروب نقش جهان من بودم.رفتم پهلوی بقیه ی دانشجوهای زبان فارسی،هفتاد و دو ملت.یادم نیست بغض کرده بودم یا نه،شاید هم خندیدم،یکی شان پرسید کلاس چندمی؟گفتم:دوم دبیرستان.گفت:«محیا را می شناسی؟او  هم دوم دبیرستان است.»با تعجب نگاهش کردم،یادم نیست اهل کجا بود...از کدام  کشور آمده بود که فکر می کرد توی کل ایران فقط یک دبیرستان دخترانه وجود دارد و چون محیا که نمی دانم که بود دوم دبیرستان است باید همکلاسم باشد؟

عالی قاپو را نگاه کردم و نگاه کردم و آیریلیق که توی جاده چند بار از ضبط ماشین پخش شده بود توی گوشم زنگ می زد.