X
تبلیغات
رایتل
شنبه 18 مهر‌ماه سال 1388

دوباره زندگی می کنم

ماشین را برمی دارم،سر تقاطع ها ایست نمی کنم،آیینه بغل را نگاه نمی کنم،و به جای ترمز کردن،برای عابرهای پیاده بوق می زنم که یعنی بروید کنار.

دلم چند کیلو آلوی قرمز می خواهد،که لواشک شوند و قبل از اینکه خشک شوند،همینجوری پهن شده پشت پنجره،گُله به گُله جای انگشتانم بماند توی سینی.

باران که بیاید پنجره را باز می کنم تا آخر،پرده را می کشم تا ته،می نشینم روی تختم و به ردیف شمشادهای خیس فکر می کنم که وقتی دستت را بکشی رویشان،دستت به رقص می افتد انگاری.

به میهمانی ها و تولدها و عروسی های پیش رو فکر می کنم،به اینکه بروم برای اولین بار توی عمرم ناخن هایم را مانیکور کنم(اولین باری که مژه گذاشتم بعد از پنج دقیقه یواشکی کندمشان و ریختمشان توی دستشویی،ناخن را گمان نکنم بشود کند!!)

تند و تند شعر حفظ می کنم،مثل این آدمهای بی مزه ای که هر جمله که می گویی با شعر جوابت را می دهند و پشت بندش لبخند ملیح می زنند.

تمام فیلم هایmbc  را نگاه می کنم،می روم از کتابخانه محل کتابهایِ عشقی صد من یک غاز قرض می گیرم و می خوانم.

پنجره را باز می کنم،وقتی سردم شد به جای بستن پنجره مچاله می شوم زیر پتو و I will survive  گوش می دهم.

تمام طعم های آیس پک را امتحان می کنم،سوار اتوبوس های بی.آر.تی می شوم.از راه آهن به تجریش،از تهرانپارس به آزادی و تا خودِ شب هی خط عوض می کنم.

سر کلاس های دانشگاه می نشینم ردیف آخر،زیر میز رمان نوجوان می خوانم و آدامس باد می کنم و وسطش برای استراحت با موبایل گیم بازی می کنم.آخر ترم هم می افتم دوره دنبال جزوه،جزوه هایی که خطش را نمی توانم بخوانم و به خودم فحش می دهم که چرا سر کلاس جزوه ننوشتم.

با بچه ها شرط می بندم که توی خیابان بدوم و اولین نفری را که دیدم بغل کنم،بنشینم توی جوب و توی کافی شاپ بروم سر میز بقیه و هی بپرسم عینک دودی مرا که روی میز بود شما برداشته اید؟

همینجوری است،یک روزی دوباره زندگی می کنم،دوباره زندگی می کنم،دوباره زندگی میکنم...