X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1388

ناتور دشت

این پست نقد کتاب و بحث ادبی و این حرفها نیست،حس شخصی است.یک جور ادای دین شاید،به یکی از محبوب ترین کتابهای عمرم.حسی که می دانم آن را با خیلی از هم نسل هایم شریکم.

«هولدن کالفید،نوجوان بی دست و پا،منزجر از زشتی و تباهی دنیای اطراف،شاید قهرمان شاخص داستان های جدید و دنیای متمدن باشد.شکی نیست که هولدن برای جوانان امروزی آمریکا تجسمی ست از ترس های مخفی شان،خشونت های روز افزون شان،خوشی ها و لذات ناپایدارشان و رنج های بی کرانشان.او،شاید با بی گناهی ِ پایا و زهد فاحشش،برای بقیه ی مردمان،نمایشگر نوجوانی آمریکایی باشد که بی هیچ اطمینانی،بهشت گمشده را می جوید،در حالی که به بیگانگان و گرفتاری های آشنا بدگمان است و اشتیاقی برای مقابله با پلیدی ِ واقعیت ندارد.»

این ابتدای «شناخت زندگی و آثار سلینجر» ست از جیمز.ئی.میلر که قبلا ضمیمه ی ناتوردشت،ترجمه محمد نجفی،انتشارات نیلا بود.در چاپ های جدید به گمانم حذف شده.

می خواهم بگویم که این روایت اول شخص ِ ناتور دشت،این معصومیت جاری توی جمله های هولدن،این عصیان که فقط از کسی مثل هولدن بر می آید،یکجور طغیان که با خودش هیجان و خستگی و دل بریدن و شادی و غم را یکجا دارد،این تناقض هایی که هولدن پشت هم می گوید، از دروغ متنفر است اما خودش اعتراف می کند که چاخان ترین آدم دنیاست،مواجهه ی هولدن با دنیای بی نقاب دور و برش وقتی از مدرسه می گریزد،ترس هایش،غم ِ معصومی که در مواجهه با کودکی دارد.یکجور حسرت شاید،خواه کودکی خواهرش فیبی باشد یا بچه هایی که آمده اند بازدید موزه.(خب کودکی وجه معصوم و مقدس دنیاست،در تمام آثار سالینجر.)

من حاشیه نوشتن در کتابهایم را دوست ندارم،اصلا دوست ندارم.اما زیر این جمله های هولدن را خط کشیده ام:

«بعد یه دفعه احساس وحشتناکی بهم دست داد.هر دفعه که می رسیدم سر یه چار راه و پام رو می ذاشتم تو خیابون،حس می کردم به اون ور چار راه نمی رسم.فکر می کردم می رم پایین و پایین و پایین و هیچ کس دیگه من رو نمی بینه...»

سادگی ِ هولدن،اینکه بدون هیچ پیچیدگی و سخنرانی حرفهایش را می زند،جوری که لحنش روزها و روزها توی سرت می پیچد...(مثلا می توانید مقایسه اش کنید با اولین رمان داریوش مهرجویی،«به خاطر یک فیلم بلند لعنتی» که قهرمانش برای بیان احوالات درونی اش هر صفحه یک سخنرانی مبسوط در باب مضرت دنیا و آدم هایش کرده.)

توی بازخوانی های چندباره ام از ناتور دشت هر دفعه چیز جدیدی داشته برای کشف کردن...

بهانه ی نوشتن این پست حضور در جمعی است که هیچ کدام ناتور دشت را دوست نداشتند و دلیل محبوبیتش را نمی دانستند.

دوست دارم که شما که این نوشته را می خوانید،اگر مثل من هولدن را دوست دارید و هر چند وقت یکبار مرورش می کنید،دلیلتان را بگویید.مثلا زهرا و پوتشکا که می دانم جفتشان نسبت به سالینجر و ناتور دشت احساس مشابهی دارند.

دلیل این دوست داشتنتان را بگویید لطفا،که چرا ناتور دشت انگار کتاب نسل ماست،کتاب محبوب ماست. 

پیوست:

+صفحه ی ویژه ی جی.دی.سالینجر در سیب گاززده.

+این پست صد سال تنهایی،قسمتی از ناتور دشت است که خیلی زیاد دوستش دارم. 


توقیف اعتماد ملی قطعی شد:(