X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1388

:دی

بعد همیشه وقتی اشک و غصه و ترس می ریزد توی تنم،لابد تو آخرین گزینه ای هستی که برایت بنویسم:«من می ترسم،بدجوری...»

هه!جوابت را همیشه از پیش می دانم:«سخت نگیر بابا،بی خیال.»

که همیشه وقتی جوابت را می خوانم به زمین و زمان فحش بدهم که مگر آدم قحط است؟

این همه آدم که دلداری بلدند،که لبخند بلدند،که نوازش بلدند...بعد من هی خودم را بسپارم به قهقهه های بی خیالِ تو؟گیرم حسودی ام شود به تو.که بی خیالی را بلدی،کوچه ی علی چپ را بلدی،حرف نزدن را بلدی،دردت را برای خودت نگهداشتن بلدی.

هر شب قبل از خواب،قبل از اینکه secret garden جادویی را بگذارم توی گوشم،قبل از اینکه اشک باشد،درد باشد...هی فکر کنم به کی بگویم من می ترسم؟به کی بگویم این ترس «بدجوری» است،بگویم دلم دلداری می خواهد،خوشبختی می خواهد...تو آخرین گزینه ای هستی که می شود این ترس را برایش اس.ام.اس کرد و در کمال تعجب همیشه اولین کسی هستی که گوشی ات زنگ می خورد تا برش داری و ببینی من نوشته ام:«من می ترسم،بدجوری...»