X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 6 مرداد‌ماه سال 1388

من از نگاه تو خودم را بلد شدم

عاشق بودن را تو یادم دادی.وقتی بال پرنده های مجروح را می بستی،آواز می خواندی و بهار،مثل یک معجزه ی تمام نشدنی،در چشم هایت می رویید.وقتی که من تمام خودم را به تو گره زدم،وقتی تمام ایمانم را گذاشتم وسط،چون به معجزه ی عشقت ایمان داشتم.

حالا که من دیگر خودم را بلد نیستم.حالا که این چشم های مضطرب و بی قرار ِ توی آینه چشم های من نیست.حالا که وقتی خورشید وسط آسمان است لرز می کنم و می روم زیر پتو...وای از این تردیدی که خودش را می کوبد به دیواره های تنم،از تردید به دستهای تو،به چشم های تو...

من،من نبودم وقتی دو هفته پیش وسط خیابان با شادی سر لازانیا دعوا کردم.باید دست دخترک را می گرفتم و به حرفهایش گوش می دادم.مگر شادی همیشه به من گوش نمی دهد؟

من خودم را بلد نیستم،خانه ام را بلد نیستم،دنیایم را بلد نیستم...کابوس هم اگر بود تمامی داشت.تمام این گم شدن ها،به در و دیوار خوردن ها،زمین افتادن ها،زخمی شدن ها باید به خیابانی ختم می شد که چشمان تو برایم قاب گرفته بود.که بهار بود،نور بود،دوشنبه های شورای کتاب کودک بود،پاستیل بود،بستنی شکلاتی بود،خنده بود،آواز بود،آویز بود،رنگ بود...من به معجزه ی تو شک کردم،لابد برای همین گم شدم.

که لابد حرمت آن کاج بلند را نگه نداشتم،حرمت «خوابهای طلایی» را.تو فقط فکر می کنی من بیست و یک سال زندگی کرده ام،من کم ِ کم هزارسال راه رفته ام،به اندازه ی هزار  سال زمین خورده ام...اصلا این هفته ها تمام ِ بیست و یک ساله های این شهر قدر هزار سال دویده اند.

این است که دیگر خسته شده ام،که می خواهم به معجزه ی تو شک کنم.اینجوری،اگر تو را خط بزنم،اگر بندهایی که مرا آویزان تو کرده اند ببرم،کم کم زندگی را از یاد می برم...

شاید اگر کمی بمیرم،شاید اگر تو زخم هایم را ببندی و برایم آواز بخوانی این هزار پیچ تو در تو خیابانی شود پر از شمشادهای خیس و باران خورده.

پی نوشت:

*هر کسی بخواهد مرا یادش برود و دیگر دوستم نداشته باشد می تواند...تو یکی نه!

*از هولدن و ناتوردشت نوشتن را یادم نرفته!