X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 28 تیر‌ماه سال 1388

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟

*تمام این روزها برای من شکل هم هستند.مجموعه ای از اندوه و تلخی و خبرهای ضد و نقیض و حسرت بی پایان.بی انصافی نمی کنم،گاهی بهانه هایی هم پیدا می شود برای شادی.برای شاد بودن،مثلا اردوی دسته جمعی پارک جمشیدیه،سفر شمال که موقع بازگشت جاده سبز بود و انگشتهای ویکتوری از پنجره های ماشینها بیرون،صدای تو هست که نمی شود به کلمه هایت نخندید و خدای امشب هست که خدای پیامبر ِ گنبد سبز و مهربانی است...

*هی می خواهم یادآوری کنم که درباره ی الی یادمان نرود.که داستان زندگی ماست اصلا.آیینه حقیقت ها و دروغ ها و دلخوشی های کوچک و ای وای های کشدار...من تا به حال سه بار دیدمش و هر دفعه چیز جدیدی داشت برای کشف کردن.هر اشاره به داستان ِ فیلم،تعلیق و هیجان ِ آن را برای کسانی که تنبلی کرده اند و هنوز درباره ی الی را ندیده اند، نابود می کند(هر چند احتمالش کم است داستان را تا به حال نشنیده باشید.) فقط به این جزئیاتی که فرهادی هنرمندانه و باوسواس کنار هم چیده دقت کنید،به موسیقی دریا و خنده های معصومانه الی موقع بادبادک هوا کردن و آن «من باید برم» هراسان،نمای هیچکاک وار رقص بادبادک در قاب پنجره،به بازی های شاهکار فیلم و شخصیت پردازی دقیق که هر کدام از آدم ها سر جای خودشان ایستاده اند...این پایان باز هم،که الی بود آخر سر یا نه،که زده بود به آب برای نجات خودش یا آرش بماند برای وقتی الی از اکران آمد پایین.(امیدوارم تا آنوقت رکورد اخراجی ها را هم بشکند تا نشان دهد سینمای ملت ایران،سینمای سخیف ده نمکی ها نیست...)

*نمی توانم خودم را بزنم به کوچه ی علی چپ که یعنی هیچ خبری نیست.این روزها،این امید ِ سبز را با رسالت قلم پیوند زده ایم.که اگر این وبلاگهای کوچکمان هم نباشد،این یادآوری های گاه و بیگاه،آرمان ها و آرزوها و جوانی مان را یکجا خاک کرده ایم. 

*آن چیزی که می خواستم در مورد سالینجر و ناتور دشتش بنویسم بماند برای پست بعد.