X
تبلیغات
رایتل
شنبه 6 تیر‌ماه سال 1388

آن هنگام که در آسمان دروغ وزیدن می گیرد

نمی دانم چرا بین این همه آدم انگشت گذاشتم روی تو،نه اینکه بگویم مثلا تو از همه دورتر بودی این هفته ها...نه!گریه ی شنبه 23 خرداد یادت هست؟ که زنگ زدی،خواستم جواب بدهم،خواستم با تو حرف بزنم...نشد،هق هق راه نفسم را بند آورده بود.زار می زدم و به صدای تو گوش می دادم که:حرف بزن.چی شده؟

آره...یادم هست که همان جمعه ای که اینها بهش می گویند روز حماسه تا سه شب بیدار بودیم.من آرام خزیده بودم زیر پتو و با تو پچ پچ می کردم که هر چند دقیقه یک بار زنگ می زدی که بگویی:مریم بدبخت شدیم.اینها همینطور دارند می روند بالا...من دلم روشن بود هنوز،خوابیدم و ...آخرین خوابی بود بدون درد،بدون کابوس،بدون سیاهی.

بعد فردایش که نشسته بودیم توی اتاق رئیس دانشکده که بیاید،که امتحانها را لغو کنیم،که این کتاب مزخرف بدیع را هی دست به دست نکنیم،گفتی:همچین گریه می کردی انگار تازه فهمیدی!من فکر کردم کسی مرده!

مرده فائزه،آن روز نه اما.من گریه هایم را پیش پیش کرده ام.فائزه نمی دانم مرده یا شهید شده یا کشته شده...نمی دانم اسمش را چه بگذارم.اما جنازه پسر همسایه خانمی که می آید کمک خاله را تحویل نمی دهند،پول تیرش را می خواهند.ندارند بدهند،هشت میلیون پول کمی نیست.فائزه برادرم صبح زنگ زد که بگوید یکی از بچه های مهندسی شیمی علم و صنعت جزو همان کسانی است که توی آزادی تیر خورده.زنگ زد بگوید اعلامیه اش را چسبانده اند به در و دیوار...

فائزه این نفسی که می آید و می رود نه ممد حیات است نه مفرح ذات.

اما تا این نفس ها هست یادم می ماند:

«تا نسوزم

تا نسوزانم

تا مبادا بی هوا خاموش...

قیصر امین پور»


عنوان پاره ای است از اشعار فروغ فرخزاد.