X
تبلیغات
رایتل
جمعه 29 خرداد‌ماه سال 1388

در شگفتم من،نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟

یک هفته می گذرد.هفته ی پیش همین ساعتها بود که دو ساعت ایستادیم سر صف و نام سبزی را نوشتیم که سیاهش بخوانند.

نمی دانم روزها چه طور می گذرد،نمی دانم چندم است،چه روزی است...غذا از گلویم پایین نمی رود،گاهی که به زور چند لقمه می خورم انگار می خواهم تمام دنیا را بالا بیاورم...می دانم! آرزوی همه مان است که شب بخوابیم و کابوس نبینیم،که اصلا خواب بیاید به چشمهایمان.

بغض نشسته توی گلویم،خبرها را بالا و پایین می کنم،حواسم می رود به زنگ تلفن و صدای نگران مامان توی گوشم می پیچد.دوباره کسی زنگ زده که بگوید بچه اش چند روز است گم شده،نیست،هر جا را زیرپا گذاشته اند نبوده...هی سرم گیج می رود و خدا خدا می کنم بابا دوباره فردا دعوا راه نیندازد سر بیرون رفتن من،که هر روز باید التماسش کنم بگذارد بروم دانشگاه،که قسم بخورم مسجد دانشگاه آنتن نمی دهد،جواب ندادنم به این معنا نیست که کشته شده ام!

نگار توی گوگل ریدر نوشته که دیروز عزاداری بوده برای یکی از شهیدان گرگان،نه شهید بیست سال پیش،شهید این روزها،هفته ی پیش،شهید جمعه ی سبز،شنبه ی سیاه...بعد خنده ام می گیرد که ما داریم برای «جمهوری اسلامی» بعد از سی سال شهید می دهیم راستی راستی! که داریم داد می زنیم جمهوریت بر باد رفت...گریه است پشت بندش،بزرگ نشده ایم راستی؟نوجوانی کردن و جوانی کردن از یادمان نرفته؟

دیشب می دانید چه کردم؟حالم بد بود خب،بغض توی گلویم نشسته بود و همه جا تاریک بود انگار،حوصله ی خودم را هم نداشتم،تازه از راهپیمایی میدان امام برگشته بودیم،دوباره جمعیت سبز بود، از همه سن و قشر و تیپ و فرهنگی...سکوت میلیونی مان،بچه ها با سربند سبز روی دوش پدرها،در آغوش مادرها...از مترو که پیاده شدیم سرم گیج رفت،تا چشم کار می کردی آدم بود،در سکوت دستهایشان را به نشانه ی پیروزی آورده بودند بالا،یک ربع طول کشید که فقط از ایستگاه مترو آمدیم بالا... و جمعیت موج می زد،موج می زد،سیاه و سبز،با شمع،با بادکنک سیاه،با گلایل سفید و روبان مشکی...

رسیدیم به میدان فردوسی،با زهرخند گفتم سلام آقای شاهنامه که نگران بودی مباد ایران کنام پلنگان و شیران شود،شال سبز پیچیده بود دور دستش و باد می زد و پرواز می کرد.ناگهان همهمه شد،سکوت تبدیل شد به الله اکبر.موسوی روی وانت آمد و التهاب و هیجان بود که توی هوا موج می زد...

خانه که رسیدیم باران زد،و دیدم دلم چه قدر برای خیلی چیزها تنگ شده. 

برای آرامش،امنیت،شادی،بهار،رنگ،آفتاب...دلم برای خنده های یاسمین تنگ شده بود،برای چت های طولانی با تو همراه با :دی،برای نوشته های بی خیال و سرخوش روی دیوار فیس بوک،برای دوشنبه های شورای کتاب کودک و قدم زدنهای دم غروب با شادی...

دیشب که رسیدیم خانه خواستم کلاه قرمزی ببینم،که خودم را بسپارم به «آقای راننده،یالا بزن تو دنده» فکر کردم اگر این درد توی تنم را کلاه قرمزی نه که خوب کند،که اگر التیام نبخشد،من دوباره تا صبح گریه ام و خواب نیست...بعد می دانید؟رسید به آنجا که کلاه قرمزی می رود پیش پسرخاله،که غمگین می نشیند و پسرخاله برایش می خواند:

«نترس،نترس،نترس بچه جون

برو،برو،بازم به میدون

امید،نذار بمیره...چی گفتم؟

غم جای اونو بگیره..فهمیدی؟

بخند،بخند،برو دوباره

هر کار،یه راه،یه راهی داره

یه مورچه اگه صد دفعه دونه ش بیفته،صد دفعه برش می داره،واسه چی؟واسه اینکه امید داره...

نترس،نترس،نترس بچه جون

برو،برو،بازم به میدون»

خاموشش کردم،بغض دوباره آمده بود،زنگ زدم،نشد مفصل صحبت کنیم،خوابیدم و توی خواب موج سیاهی چرخ می خورد توی تنم...عید امسال چه قدر دور است،هشت شب و خنده های کلاه قرمزی.ما دوباره رنگ خنده های سرخوشانه را می بینیم؟