X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1388

تو را خدا بنویسین،لینک بدین

دیشب ساعت سه سعیده از خوابگاه زنگ زد.که تور رو خدا بیاین کمک،که ریختن توی کوی با هر چی دم دستشونه می زنن.با قمه،با زنجیر،با چاقو،با سنگ،که کوی پسرها وضعشون خرابه،که فله ای دستگیر می کنن می برن،بچه ها یه سری دیشب زیر پل خوابیدن.صدای گلوله هم می آد،دستور تیر دارن.

سعیده می گفت به هر کی می تونه بگو بیاین کمک.

سردمه،بلند می شم می شینم روی تخت،دارم می لرزم،صورتم شده مثل سنگ.که خدایا به کی پناه ببریم؟به کدوم مرجع زنگ بزنیم که بیا دانشجوهای این مملکت رو از دست این جانی ها نجات بده؟

می گن کشته هم داشته دیشب،بچه های دانشگاه تهران عزای عمومی اعلام کردن،امتحان نمی دیم.

من نشستم توی خونه و موبایلم یکسر زنگ می خوره.بابا نمی ذاره برم بیرون،قلبم داره می آد تو دهنم.می خوام پهلو بچه ها باشم.تو خونه بنشینم چی کار؟که هی خبر بدن سیزده نفر کشته شدن؟که آدم ندونه دروغه یا راست؟که دیشب هیچ کدوم از دوستهام نخوابیدن از ترس.که دوستهام رو تهدید کردن به مرگ،به تجاوز...

از شورای کتاب کودک زنگ زدن که کلاسهای امروز کنسله.دوباره یخ کردم.می دونین اونجا بزرگترین آرزومون چیه؟یک جهان پر از صلح،پر از عشق...بچه های سرزمینمون نباید توی بغض و نفرت و درد و کینه بزرگ بشن.حقمون اینه؟