X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 11 فروردین‌ماه سال 1388

روی سه شنبه برف بارید،یکریز و نرم

عیده دارد تمام می شود انگار،این همه سرخوشی،این همه بی خیالی،این همه لبخند که می نشیند ته چشمهای آدم…نه که غصه دار باشم ها،نه…اما کو تا سال دیگر.پریشب که خوابم نمی برد داشتم فکر می کردم تخم مرغ های سال دیگر را با آبرنگ یک جور سبز و آبی می کنم،یک جور سبز و آبی که بپیچند به هم،خنده ام گرفت بعد.از اینکه هنوز فایلی را که باید دوشنبه تحویل بدهم کامل نکرده ام و بعد نشسته ام برای هفت سین 89 که چه قدر دور است برنامه ریزی می کنم.

امروز صبح برف می آمد،یکریز و نرم. آن شعر نازنین نظام شهیدی را درست یادم نبود.فقط الکی برای خودم می خواندم:« روی سه شنبه برف می بارد.»

رفتیم دویدیم،خیس که شدیم شلپ شلپ کنان رفتم به دخترخاله ها کمک کنم پیک شادی شان را تمام کنند.

و این یعنی عید دارد تمام می شود،وقتی آدم ها نگران پیک شادی شان می شوند یعنی عید دارد تمام می شود.