X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 19 اسفند‌ماه سال 1387

مثل یک قصه ی بی پایان

تمام چیزهایی که تو داری و من نداشته ام هیچ وقت.اسمش حسرت نیست،غبطه هم.می نشینم و نگاهت می کنم.آن زنانگی دنباله دار را که توی شال سر کردنت،توی لبخند های تک و توکت و توی گوشواره هایی که تا شانه هایت رسیده پنهان شده.این واژه را دوست دارم.این زنانگی غریب که توی رگهای آبی دستانت پخش شده و یک جور مثل یک حفاظ همیشگی،مثل یک افسون دور و دراز حفظت کرده.

تویی که رو به رویم مچاله شده ای،تویی که با دستمال تند و تند نم اشک را از سر مژه هایت می گیری،تویی که اندوه مثل یک قصه بی پایان ریشه دوانده زیر پوستت.

من را ببین،پاهایم را جفت کرده ام و با شانه های صاف جلویت نشسته ام.نگران هیچ چیز نیستم،از خیانت هیچ کس نمی هراسم و گوشه لبم را نمی جوم.

اما صدای توست که با یک نوای زنگ دار و محزون توی هوا پخش می شود،صدایی که انگار دارد کلی سرما را عقب می زند،و همان زنانگی که گفتم توی صدات هم هست،توی قدم هایت هم.

مثل رازهایی که ریخته ای توی جیبت،مثل طره موهایی که سایه انداخته رو چشمانت،مثل یک تابلوی مینیاتور ظریف که هزار ریزه کاری دارد...نگاهت می کنم و اسمارتیزهای رنگی را جدا می کنم،از هر کدام یکی که بنشینند کنار رازهای توی جیبت و هر وقت نگاهشان کردی یاد من بیفتی که شکل هیچ افسانه ای نیستم،هیچ افسانه ای!